خواب

سنگینیِ دودِ سیگار فضای اتاق را پر کرده و من با چشمانی نیمه باز و افکاری به پراکندگی باد در رختخواب خود دراز کشیده ام. صدایی لالایی گونه به گوشم میرسید. کم کم خواب بر من چیره میشد. صدای سیمین غانم بود که بوی لالایی میداد. صدا در ذهنم می پیچید. نمیدانم چه کسی این آهنگ را گذاشته بود. کسی جز من در اتاق نبود تا آهنگ بگذارد. ولی هرکسی که بود خوش سلیقه بود. از تخت بلند میشوم. بسته ی سیگار روی میز خودنمایی میکند. چراغ اتاق هنوز روشن است. کمی دورتر از تختم جا سیگاری که مدتهاست خالی نشده را میبینم. میلی به سیگار ندارم. پنجره اتاق باز است و هوای خنکی که از طریق پنجره وارد اتاق میشود آدم را سر حال می آورد. در اتاق قدم میزنم. دوست دارم جنب و جوشی داشته باشم. چیزی شبیه شوقِ دیدار قبل از ملاقات. از پنجره بیرون را نگاه میکنم. چند عدد پرنده ی خوش نقش روی درختهای پر برگ و سبز گیلاس نشسته اند. باغچه ی خانه پر شده از گلهای اطلسی که در میان بوته های رُز خودشان را روی خاک نمدار باغچه رها کرده اند. برادرم که مدتها مریض بود از بسترش بلند شده و در حیاط بازی میکند. آفتاب همه جا را پر کرده. درختچه ی یاس که پدر چند سال پیش کاشته بود ، حالا خودش را از دیوار حیاط بالا میکشد. برادرم من را دید و با شعفی بچه گانه من را به حیاط و آب بازیِ خودش دعوت میکند. برایش دست تکان میدهم. خوشحال شدم که سرحال است و از ضعف و خمودگیِ بیماری بیرون آمده. به نظرم حالش بهتر از قبل هم شده.
چقدر هوس صبحانه کرده ام !! فکر میکنم حال خودم هم خیلی خوب است. دیگر از زندگی بیزار نیستم.سرم درد نمیکند و همه جا بوی بهار گرفته. پدرم انگار صبح زود بیدار شده بود و نان سنگکی گرم را روی پیشخوان آشپزخانه گذاشته. بوی نان را که استشمام میکنم مثل زنهای ویار دار به سمت آشپزخانه حمله ور میشوم. تکه ای از گوشه ی نان میکنم و در دهان میگذارم.
پدر حالا به حیاط رفته و باغچه را آب میدهد. چه بوی خاک نم خورده ای!
چند وقتی بود که از دوستم خبر نداشتم. تلفن را بر میدارم شماره اش را میگیرم. عجیب که شماره اش یادم هست. گوشی را بر میدارد. نمیدانم چه بگویم. فقط احوال پرسی میکنم. از اینکه معجزه ای رخ داده تا من تماسی بگیرم و احوالی از او بپرسم شکه شده و خوشحال.
تازه یادم آمد که چرا دیشب زود خوابیدم. امروز قرار بود بروم و دوست دخترم را ببینم. احساس کردم بیشتر از همیشه دوستش دارم. خوشحال شدم و لبخندی روی لبم نشست. خیلی وقت بود ندیده بودمش. صبحانه را بدون عجله خوردم. به سمت اتاقم رفتم. کمد لباس را باز کردم. پیراهن سفیدم هنوز اتو شده روی جا رختی بود. یقه لباس را نگاه میکنم تا کثیف نباشد. تمیز تر از همیشه بود. شلوار مشکی ام هم وضعیتش مثل پیراهن است. لباس را پوشیدم و همراه با عطر و ادوکلن از خانه خارج شدم. در بین راه کیف پولم را نگاه کردم. نه انگار همه چیز مرتب است. چشمم که به اسکناسهای پنج هزار تومانی افتاد این را فهمیدم. سر خیابان رسیدم. چشمم به مغازه گلفروشی افتاد. با خودم گفتم حالا که بعد از مدتها میخواهم ببینمش باید با گل رز قرمزی به دیدارش بروم. گل را از مغازه خریدم.
اولین ماشینی که از جلویم رد میشد را سوار شدم. هم مسیر بودیم. صندلی عقب نشستم. سرم را به پشت خم کردم. حال خوبی داشتم. گلی که خریده بودم را نزدیک بینی آوردم و بو کردم. نا خود آگاه چشمانم را بستم. شیشه ی پنجره عقب باز بود و نسیم روی صورتم مینشست. قصد داشتم به چیزهای خوب فکر کنم. انگار راننده آهنگ گذاشته بود. صدای آهنگ نرم و ملایم بود طوری که احساس کردم در ابر ها قدم میزنم. صدای سیمین غانم بود.
پلک ها را گشودم. هنوز صدا ادامه داشت.
هنوز اتاق بوی سیگار میدهد. پنجره ی اتاق بسته است و پرده ها کشیده.نگاهی به اطراف اتاق میکنم. اتاق پر است از لیوانهای کثیف و ظرفهای شسته نشده. لباسهایم روی هم تلمبار شده اند و بوی عرق از انبوهِ لباسِ کثیف به مشام میرسد. باز از زندگی سیر شدم.
میخواهم خوابم ببرد اما بسته ی سیگار خود نمایی میکند و نمیگذارد. یک نخ از بسته در می آورم و دود میکنم.
هنوز صدای سیمین غانم به گوش میرسد. نمیدانم چه کسی این آهنگ را گذاشته بود.

10 اردیبهشت 1387
تهران

قاب عکس

زن جوان بعد از مرگ همسرش به سختی زندگی کوچکش را میگذرانید. تنها دلخوشی زندگی اش ، پسر بچه اش بود که تا یک سال پیش در میان هم سن و سالانش تخس ترین و شلوغ ترین بچه بود. اما بعد از مرگ ناگهانی پدرش تبدیل شده بود به پسر بچه ای منزوی ، آرام و کمی هم افسرده. مادر سعی میکرد که کمبود پدر را با محبت و توجه بیشتر جبران کند.

پسرک سال دوم دبستان بود. معلمینش  وضعیت درسی اش را با مادرش در میان گذاشته بودند و به پسر حق داده بودند که از نظر درسی مشکل داشته باشد.

هر روز مادر نزدیک ظهر پسرش را از مدرسه به خانه می آورد.

زن بعد از اینکه مانتو و شلوارش را پوشید خود را به روبروی آیینه رساند. با اینکه ده سال از ازدواجش میگذشت ولی هنوز زیبا و خوش اندام بود. از ترس اینکه مردم با نگاه های آب کننده شان قورتش ندهند ، نه آرایشی کرد و نه به سر و وضع ظاهرش رسید. میان هال خانه روبروی عکس قاب گرفته ی همسرش که روی یک میز چهار پایه کهنه گذاشته شده بود، ایستاد. روی میز یک رومیزی توری سفید پهن شده بود و جلوی قاب عکس که به دیوار تکیه داده شده بود دو عدد شمع نیمه سوخته قرار داشت.شمع ها را شبهای جمعه و یا شبهای عید به اصرار و یا یاد آوری پسر بچه  روشن میکرد. زن با چشمانی بی حالت و لبان بسته به قاب عکس چشم دوخت. چند لحظه مکث کرد و نفسی کشید و لبش پایین را کمی خیساند د و رویش را به سمت در خروجی بر گرداند و چادر مشکی اش را سر کرد.کفشهای راحتی را پوشید و راه مدرسه پسرش را در پی گرفت. رویش را محکم گرفته بود تا مغازه داران و کاسبهایی که از فوت همسرش با خبر بودند او را نشناسند. اما مطمئناً در راه برگشت به همراه پسرش خواه نا خواه شناخته میشد و نگاه های هوسناک رهگذران را باید تحمل میکرد.

درب مدرسه ، پسر مثل همیشه منتظر مادرش ایستاده بود تا او را از زندان مدرسه خلاص کند. مادر بدون صحبتی اضافه و بعد از سلام و خسته نباشیدی از سر بی میلی دست پسر را گرفت و به سمت خانه به راه افتاد. در راه به یاد امتحان پسر افتاد. ریاضی….

درسی که خودش هم دل خوشی از آن نداشت. ولی  نمیخواست پسرش هم مثل او در این درس ضعیف باشد. در میانه ی راه مادر از پسر پرسید:

امتحان رو چه کار کردی؟

- امتحانِ چی؟

- مگه امروز امتحان ریاضی نداشتی؟

- ها … آره …

- خوب چه کار کردی؟ خوب دادی؟

- نمیدونم…. خانم برگه ها رو داده..

- باشه برسیم .نشونم بده.

پسر به محض ورود به خانه  به سمت یخچال دوید و سیبی را از یخچال بیرون آورد و شروع کرد به گاز زدن. مادر چادرش را لوله کرد و به گوشه ی اتاق پرتاب کرد و خودش را روی کاناپه  انداخت تا خستگی را از تنش بیرون کند. نیم نگاهی به پسر بچه انداخت و با ابروهایی در هم کشیده گفت:

- مگه صد بار نگفتم که از میوه های توی جا میوه ای بر ندار؟ توی سبد که میوه کوچیک بود. اگه مهمون بیاد که اون میوه ها رو نمیشه گذاشت جلوشون.

پسر با نگاهی بیگناه به مادر چشم دوخت و دندانهایی که در سیب فرو رفته بود  به همراه دهانی باز،  ثابت ماند. پسر سیب گاز زده را از دهان بیرون آورد و بالای پیشخوان آشپزخانه گذاشت. مادر با لحنی  آرامتر چشم ها را باریک کرد و گفت:

نمیخواد حالا بذاریش اونجا. سیب گاز زده رو میخوام چه کار؟ بخورش تا تَه.بعدشم بیا این برگه امتحانتو بیار ببینم.

پسر با چهره ای نگران سیب را از روی پیشخوان برداشت و گازی دیگر به سیب زد و به سمت کیف مدرسه اش که دم در ورودی افتاده بود رفت و آن را کشان کشان تا کنار مادر آورد. بعد از کمی مکث روبه مادرش کرد و گفت:

- مامان اگه بد شده باشه میزنیم؟

مادربا نگاه به صورت پسر چشمهایش را گرد کرد و لبها را به هم فشرد و گفت:

-معلومه که گند زدی . وگر نه اینجوری ننه من غریبم بازی در نمیاوردی.بده برگه رو ببینم.

پسر سرش را پایین انداخت و به جستجو در داخل کیف مدرسه اش پرداخت. بعد از مدتی برگه ای تا خورده را جلوی مادر گرفت. مادر برگه را زا دست پسرش گرفت و در نگاه اول چشمش به نمره 13 که با رنگ قرمز بالای برگه خود نمایی میکرد افتاد. خونش به جوش آمد. دستش را برای کوبیدن بر فرق پسر بالا آورد . پسر چشمها را بست و سر را به داخل بدن فرو برد و قدم قدم عقب رفت. مادر از تنبیه پسرش صرفنظر کرد. به جای تنبیه شروع کرد به داد و نفرین:

- مگه من دیشب باهات کار نکردم؟ چرا حواست رو جم نمیکنی؟ من چه کار کنم با این درس خوندنت؟ اینم نمره س آوردی برام؟ …….

پسرک اشک در چشمانش حلقه زده بود ولی سعی میکرد بغضش نترکد. مادر بعد مدتی داد و هوار دستهایش را به سر گرفت و شروع کرد و گریه.

پسر نزدیکتر امد و دست مادر را در دست گرفت.

مادر همراه با گریه بدون اینکه سر را از بین دستها خارج کند گفت:

- اگه مامان رو دوست داشتی بیشتر دقت میکردی که اینجوری آبروم رو نبری..

و به گریه ادامه داد.

ساعت 4 بعد از ظهر مادر با صدای گریه و نجوایی خفیف از خواب پرید. نگاهی به اطراف انداخت. داخل اتاق خوابش برده بود. صدا از داخل هال می آمد. آرام دست را به زانو گرفت و بلند شد . به سمت در اتاق به راه افتاد و همچنان به صدا گوش میداد. از دم در اتاق نگاهی به هال انداخت .

روبروی قاب عکس همسرش، پسرش با چشمانی اشک آلود و گونه هایی خیس نشسته بود.

- بابا به خدا دیگه درس میخونم. ببخشین. قول میدم که درس بخونم. بخدا قول میدم. بابا ببخشین.

3 فروردین 1387

مشهد

عطر درد

گاهي انسان در زندگي به جايي ميرسد كه دريده شدن توسط گرگي كه دوستش دارد را به ماندن وگنديدن اعضاء و جوارحش ترجيح ميدهد. و جوان سالهاست كه بين دو راهي تلخي قرار گرفته. يك طرف برگشتن و دريده شدن توسط گرگ و يك طرف ماندن و گنديدن.دريده شدن توسط گرگي به نام وطن، ماندن و متلاشي شدن و بوي نا گرفتن در دياري كه روزي منتهاي آمالش بود. سالها پيش در ايران كه برايش چون نامادري بي رحم به حساب مي آمد ، نه دلي خوش ميكرد و نه تني مي آسود. همه جاي وطن بوي آب دهان گرگي گرسنه ميداد كه آرام آرام و لبخند به لب ميجويدش تا تمام شود. نميخواست كه مثل ساير مردمي كه ابتدا و انتهاي راهشان همان جاست زندگي كند. ميخواست آزاد و رها شود. آزاد از بند سنتهاي رنگ باخته و آداب پوسيده . رها از چنگال تعصب پدري و جهل مادري كه هر دو امان از او بريده بودند. ميخواست برود به سرزمينهايي كه عشق را ارزش بدانند ، جايي كه عاشق شدن گناه كبيره نباشد.جوان هنوز به خاطر داشت روزي كه تصميم ادامه تحصيل در خارج از كشور را با پدر در ميان گذاشت. انگار همين ديروز بود.

روزي كه سوار بر هواپيما وطنش را ترك ميكرد گويي تمام خوشي هاي عالم را در وجودش جا داده بودند.مثل محبوسين اعدامي كه از زندان فرار ميكنند به نظر مي آمد. خوش و سرمست. با اميدي دو چندان به فردا. در كشوري بيگانه ولي آزاد تحصيلاتش را كامل كرد ، كار و كسبي در خور و اندازه هاي رويا هايش دست و پا كرد و درآمد و اندوخته اي افزون گرد آورد.

حالا سالها بود كه در كشوري قريب زندگي ميكرد . در رفاه و آزادي.اما از چند سال پيش به اينطرف روزي نبود كه افكار خاطره آميزش بغض را در گلويش نفشارد. و اين 3 سال آخر كه تحت مراقبت دائم پزشك به سر ميبرد خود جهنمي دنيايي بود. جوان ، ديگر جوان نبود. آثار شكستگي در صورتش مشهود بود. موهاي سپيد و چهره اي كه در آيينه ياد آور پدرش بود، اما غمگين تر. در اتاق بيمارستان و در بخش بيماران رواني به پنجره اي بسته چشم دوخته بود. چه افكاري كه از مغزش عبور نميكرد. اما غرورش اجازه بازگشت را از او گرفته بود. ياد ايران كه مي افتاد حسي شبيه حس بزرگسالان به دبستان يا زني زجر كشيده به شب عروسي به او دست ميداد. مانند حس عصر هاي جمعه. حتا جمعه ها را هم گم كرده بود. حسرت ميكشيد حسرت و حسرت و غرور سدي بود براي برگشت…

بوي خاك باران خورده انگار بوي نداشتنهايش بود و گلدان شمعداني ، كوچه هاي مملو از بچه هايي كه از زندان مدرسه رها شده بودند. ديگر هيچ كجا را نميتوانست براي گريه پيدا كند.

ياد عصرهاي امام زاده ،چنارهاي قد كشيده،كلاغهاي بي چشم و رو ، طاقهاي نصرت،بوي سپنج دختركان كه از پشت چادر سرك ميكشيدند. آه ياد هرچه كه مي افتاد دلتنگيش افزايش مي يافت. خاطراتش همچون دستاني پر توان گلويش را ميفشرد.

سجاده ي مادر ، حياط پر از گلهاي اطلسي و شمشادهاي پدر ، مرغان همسايه كه لب ديوار گاه بي گاه پرسه ميزد.عرقچين پدر ، خواهر چارقد بر سر و برادري كه حجره ي پدر را اداره ميكرد.حاضر بود دارايش كه در ساليان حضورش در اين كشور به دست آورده بود را بدهد و فقط يك بار بوي آش نذري مادر را حس كند، يك بار مزه ي هندوانه ي شب چله را زير كرسي بچشد.

در افكارش غوطه ور بود. لبخند تلخي روي لبان بي روحش نشست. سرش را به سمت پنجره برگرداند. چه مسرور بود آنزمان كه هر روز از اتاقش و از لاي پرده ي پشت پنجره دختر همسايه را مي پاييد و ساعتها مينشست تا اندام دخترك را از زير چادر سفيدش به خاطر بسپارد.

افسوس كه ديگر از خاطرات چيزي نمانده بود جز خاطرات، جز حسرت.

و اينگونه هر روز به اميد مرگ زندگي ميكرد. گاه مي انديشيد شايد اين هم نوعي تلافي است. شكنجه ي بيرحمانه ي وطن كه روح دردمندش را مي آزرد. و مرگ اميدي بود براي نا اميديش.

گرگ همچنان سرگرم كار خويش و طعمه اي كه ميگنديد.

22 آبان 1386

تهران

پی نوشت: این داستان رو 2 سال پیش نوشتم. وقتی که هنوز وضعیت مملکت به این گندی نشده بود. ولی به هر حال الان این گرگ قابل درک تره.

مضنونین همیشگی (1995)

    بعضی از ما روی فیلمهای مورد علاقه مان تعصب داریم و به راحتی جای آنها را به فیلمهای جدید یا جدیداً دیده شده نمیدهیم. گاه اتفاق می افتد که روی فیلمهای مورد نظرمان با دیگران بحث هم میکنیم تا بتوانیم دیگران را هم متقاعد کنیم که از نظر ما پیروی کنند.
    گاهی وقتی شروع به دیدن یک فیلم میکنیم با این اندیشه همراه میشویم که “این فیلم نمیتواند نظر من را عوض کند. این فیلم هم مثل بقیه فیلمهایی که چنگی به دل نمیزنند”.
    من هم با یک اینچنین فکری فیلم را شروع کردم.تعصبم روی فیلمهای دیگری بود و قرار را بر این گذاشته بودم که از این فیلم خوشم نیاید(یک جور لجبازی خدا دادی).
    فیلم شروع شد. چند دقیقه اول فیلم میان سردرگمی غوطه ورم. به خودم تبریک میگویم که حدسم و نظرم درست از آب در می آید. صحنه ی ابتدایی فیلم مربوط است به آتش، جایی که دِین کیتون با بازی گابریل بایرن روی زمین افتاده و در حال روشن کردن سیگارش است. نمای آتش در پشت سر مشهود است. نمایی مثل جهنم برای انسان تداعی می شود. سیگار کیتون با کبریت روشن می شود. مردی ناشناس قدم بر می دارد تا نزدیک کیتون، گویی او از میان آتش و جهنم آمده است. سیگارش را با فندکش روشن می کند، دیالوگ کوتاهی بین او و کیتون در میگیرد و با وجود اینکه هنوز بیننده میخواهد باز هم بشنود و بداند، اسلحه ی مرد ناشناس به سمت کیتون نشانه می رود و شلیک می شود. سپس مرد ناشناس با آرامش به راهش ادامه می دهد و سیگار روشنش را بر روی زمین می اندازد. زمینی که پر است از بنزین. انفجاری رخ میدهد.
    این صحنه ها بر روی یک کشتی اتفاق می افتد و انفجار تمام کشی را در بر میگیرد. چیزی شبیه قیامت.
    از این لحظه به بعد کارگردان قصد دارد که بیننده را هم به دنیای راز آلود فیلم وارد کند. کامیونی دزدیده شده و 5 نفر مضنون توسط پلیس گرد هم آمده اند. این پنج نفر بعلاوه پلیسی که موضوع انفجار کشتی را پیگیری می کند،کل داستان فیلم را رقم میزنند. 5 نفر مضنون که نماینده 5 شخصیت متفاوت هستند. این پنج نفر شرکای جنایتکاری هستند که همه از کیتون دستور میگیرند. مضنونین از بازداشتگاه پلیس خلاص می شوند و برمیگردند سر زندگی جنایتکارانه شان. بد نیست به معرفی این پنج نفر بپردازیم. مضنون شماره یک، دِین کیتون که شخصیتی ست با هوش مرموز ، آینده نگر، منطقی و آرام. مضنون شماره دو، وربال با بازی کوین اسپیسی، مرموزتر از کیتون، باهوش، سربزیر، چلاق و علیل، پیرو، با چشمانی بسیار پر رمز و راز و مظلومیتی بچه وار. مضنون شماره سه، مک مانس با بازی استفان بالدوین، باهوش، سریع، جوشی و تا حدی نیمه روانی. مضنون شماره چهار، فنستر با بازی بنسیو دل توره، کسی است که همیشه با مک مانس کار میکند ولی آرام تر و کمی ترسو، برای امنیت بیشتر با جمع می ماند ولی اندیشه های خودش را دارد. مضنون شماره پنج، باکنی با بازی کِوین پولاک، متخصص مواد منفجره، بیخیال و در همه چیز جز طمع متوسط.
    داستان فیلم آمیخته ای از زمان حال و فلاشبک هایی به زمان گذشته است. مامور پلیس که خود را باهوش میداند در اتاقی شلوغ و به هم ریخته، در حال بازجویی از وربال است. وربال اعترافاتی می کند و همراه با اعترافات او فلاش بکی زده می شود به صحنه های گذشته.
    مامور پلیس اصرار دارد تا رابطه ای بین کیتون و آتش سوزی کشتی پیدا کند. او همچنین میخواهد بداند که آیا کیتون زنده است یا نه.
    با هر فلاشبکی قسمتی از ناگفته های فیلم بازگو می شود. کارگردان با شروع فلاشبک ها شما را هم به دنیای خود وارد می کند.
    در میانه فیلم نامی عنوان می شود که تا انتهای فیلم چهره ای از او به نمایش نمی آید. “کایزر شوزه”. بر اساس گفته های وربال تبه کاریست مجارستانی، بی عاطفه و رحم که بعد از قتل اعضای خانواده اش و کشتار عده ای از تبه کاران خود را از نظر ها پنهان می کند. همه از او میترسند ولی او را ندیده اند. پلیس دنبال این سوال است که “کایزر شوزه کیست؟”
    این سوال تا انتهای فیلم بی پاسخ میماند و اگر بخواهید از حوزه فیلم هم خارج بروید تا انتهای زندگی شما بدون پاسخ خواهد ماند.

    شایزر شوزه از طریق واسطه ای به این تیم تبه کار پنج نفره پیشنهاد میدهد تا برایش کاری انجام دهند. قرار بر این می شود که این پنج نفر در زمان معامله ی کوکائین به محل معامله وارد شوند و مانع انجام آن شود. کار به خوبی انجام می شود ولی همه ی تیم بجز یک نفر، توسط نیرویی اهریمنی کشته می شوند. آن یک نفر کسی نیست جز وربال با پای کجش جان سالم به در میبرد.
    در انتهای فیلم میتوانید برداشت خودتان را داشته باشید که شایزر شوزه واقعاً کیست؟ وربال به دنبال این است که پلیس را متقاعد کند که شایزر شوزه همان کیتون است و به این هدف هم میرسد و با فراق بال از اداره پلیس خارج می شود. در همین حین پلیس متوجه اصل مطلب می شود. او متوجه می شود که شایزر شوزه کسی نیست جز خود وربال. بدنبالش میدود ولی مثل همیشه شایزر شوزه از دیده ها پنهان می شود. دیگر پای وربال کج نیست. بیننده تازه متوجه میشود که در ابتدای فیلم چه کسی کیتون را کشت.
    فیلم به شما می گوید هر کسی که شایزر شوزه را دیده باشد، مرده ای بیش نیست.
    اگر نگاهی اجمالی به کل بیاندازیم متوجه می شویم که فیلم در ابتدا ،بغیر از موسیقی جذابش، حاوی صحنه هایی ست تکراری و بدون ارتباط. ولی با ادامه فیلم همه ی قسمتهای پازل دانه به دانه جلوی شما قرار داده می شود تا تصویر مورد نظر کارگردان را درست کنید. بعد از نگاه کردن به این تصویر و متقاعد شدن شما که همه چیز فیلم برایتان رو شده است، تازه برگ آخر کارگردان رو می شود. بهت زده می شوید. نمیدانید چه بگویید. در مستی این حالت هستید که با دیالوگی به یادماندنی آخرین ضربه را تحمل میکنید: “بزرگترین حیله ی اون شیطان این بود که داشت دنیا رو متقاعد میکرد که وجود نداره”.
    دیدگاه های فلسفی و غیر فلسفی، مادی و غیر مادی، دنیای ماده و ماورای ماده، همه و همه به هم گره می خورند.
    اگر بخواهم پیشنهادی بدهم این است که:
    “وقت زیاد است. نیازی نیست مجدداً فیلم را همین حالا نگاه کنید تا صحنه های ابتدایی را بازبینی کنید. فقط بشینید و کمی فکر کنید.”

    حالا با تمام لجبازی هایی که بعضی از ما داریم، باید جای این فیلم را بین فیلمهای به یادماندنی و مورد علاقه مان خالی کنیم.

شهوت ،احتیاط (2007) – Lust ,Caution

فیلم در اواخر دهه ی 1930 و در خلال جنگ چین و ژاپن اتفاق می افتد. تعدادی از همکلاسی های دانشگاهی تصمیم می گیرند تا یکی از خائنینی که با ژاپنی ها همکاری می کند را ترور کنند. طرح ترور کاملاً خام و ساده انگارانه به پیش میرود. Yee ،کسی که قرار است ترور شود، بسیار شهوتران است و تمایل خاصی به س*ک*س دارد. طرح اولیه دانشجویان برای ترور Yee با شکست روبرو می شود، ولی پیش زمینه ای مهیا می شود برای تلاشهای بعدی. نقش اول فیلم دختری است به نام Wong Chia Chi که در مرحله ی اول ترور وظیفه ی جلب اعتماد Yee را بعهده دارد و تا اندازه ی قابل توجهی هم موفق است. در ادامه داستان سرویسهای اطلاعاتی قوی تری وونگ را به کار میگیرند تا نقشه ترور را به صورت سازماندهی شده ای به پایان برسانند اما وونگ در خلال معاشقه با Yee، خود را هم میبازد و دل به او میدهد. کار به روز انجام ترور میرسد. در صحنه ای، Yee و وونگ در مغازه ی جواهر سازی در حال اندازه کردن انگشتری است که Yee برای وونگ خریده است. وونگ مضطرب است و با استرس منتظر دوستانش است تا نقشه ترور را به انجام برسانند. ناگهان نگاهش به نگاه پر از مهر Yee گره میخورد. تنها چیزی که به زبان می آورد “فرار کن” است. Yee فرار میکند، جانش را نجات می دهد، دستور دستگیری تمام تیم را می دهد، و در انتها دستور اعدام تمام تیم ترور را میدهد. وونگ هم اعدام می شود. در صحنه ی انتهایی Yee روی تختی که زمانی وونگ مینشست مینشیند و در تاریکی اندوهش را فرو میبرد. همسرش به سراغش می آید اما او حوصله ی گفتگو با همسرش را ندارد.
فیلم در فضایی پر از فقر مردم چین جریان دارد. شاید شما از کسانی باشید که به دنبال فیلمهای پرهیجان هستید. اگر اینطور است پیشنهاد من تماشا نکردن این فیلم است. فیلم ریتمی کاملاً کند دارد. دیالوگهای داستان چیز زیادی را به دست شما نمیدهد. کارگردان این فیلم Ang Lee که کارهای پر ارزش زیادی را در پرونده ی کاریش دارد، بیشتر تلاش داشته تا جلوه های بصری را به نمایش بگذارد تا جلوه های سمعی. صحنه های پورن هم بخش عمده ای از فیلم را در بر دارد.

از نکات قابل توجه دیگر این فیلم پرداخت زیاد کارگردان به بازی مهجونگ است. بازی که در فرهنگ چین نقش بسزایی دارد. شاید اگر فیلم در فضای آمریکایی ساخته می شد به جای بازی مهجونگ می بایست شاهد بازی پاستور میبودیم. نکته دیگر دو گروه از زنان است. در یک طرف عده ای از زنان که صبح تا شب خودشان را سرگرم بازی مهجونگ می کنند تا کمتر در مورد جنگ بشنوند. و در طرف دیگر زنی است که از مهمترین چیزش  (بر اساس فرهنگ چین) برای پیشبرد اهداف میهن پرستانه اش میگذرد.

تضاد شخصیتی آقای Yee هم در بسیاری از صحنه ها آدم را به فکر میبرد.

در کل آنگ لی (کارگردان این فیلم) علاقه ی زیادی دارد برای به نمایش گذاشتن عشقهای نامتعارف دارد. چیزی که در فیلم کوهستان بروکبک هم شاهد آن هستیم و از این نقطه نظر این فیلم را هم میتوان در قالب فیلمهایی با ته مایه عشق غیر متعارف قلمداد کرد.

فیلم پایانی تراژدی وار دارد و میتوان گفت یک درام کامل است. اگر شما از تماشای این فیلم لذت نبردید میتوانید فیلم جنگ ستارگان را ببینید.

هجده مهر 1388-تهران

تابستان شاپرك

شبي از شبهاي گرم و دوست داشتني تابستان بود. شب گرماي فروخورده ي زمين را آرام آرام  باز پس ميگرفت. صداي پاي سوسك هاي جفت ، فضاي خلوت بوف را مي آزرد و صداي بال مگسهاي سبز رنگ درشتي كه گرد  قوتشان پرواز ميكردند محيط را متشنج ميكرد. قوتي كه روزي گياهي سبز بود و ميراثي بود از چارپايي براي مگسهاي زشت.

ياسهاي سفيد ي كه از لب ديوار خانه ها سر ميكشيدند تا  بويشان را به مشام سيبهاي باغ روبرو برسانند سر مست از بوي خود ، آواز غرور ميخواندند. صداي سگهاي دور دست به همه گوشزد ميكرد كه “امان” هميشگي نيست….

شاپركي سرحال و جوان ، با تاريك شدن هوا و روشن شدن چراغهاي خيابان از زير شيرواني هاي نمور و بينور بيرون  جهيد . شاپرك پَر زنان به سمت چراغ روشني كه با نور زرد رنگش گرماي خاصي به آسمان اطراف مي بخشيد – پرواز كرد. چراغهاي روشن ، جشني را براي شاپرك تداعي ميكرد كه هر شب تا صبح ادامه داشت و چه لذتي ميبرد از اين شبهاي گرم و روشن تابستان. شاپرك خوشحال فقط نور را ميديد و ديوانه وار گرداگرد نور ميپريد و ميپريد.

شاپرك چشم هايش را  بست و به ياد آورد كه چه روزهايي كه به انتظار اين گرما در زير برگهاي خشك و فرو خفته ، خوابيده بود  و يا نه… خودش را به خواب زده بود. از اينكه از لحظه هايش خوشي ميباريد به خودش ميباليد. بالها را به سرعت بر هم ميزد و اوج ميگرفت. شاپرك ميخنديد كه خفاش پيري فروبلعيدش.

تابستان شاپرك تمام شد.

25 مهر 1386

تهران

انتقامی قبل از خیانت

هنوز هم بعضی اوقات یادِ دوست قدیمی ام می افتم که مدتهاست که دیگر ندیدمش. صحبتهای منحصر بفردش و آن ژست های ویران کننده ای که به خود میگرفت و نداشتن تکیه کلامی که حسرتش را میکشید .موهای خرمایی داشت که در شقیقه ها به رنگ خاکستری درآمده بود و چانه ای درشت که چهره ای مصمم و غیر قابل رسوخ را تداعی میکرد و آن ته ریشی که همیشه به صورت داشت و لبهای بیرنگش… همه و همه را به یاد می آورم.

خیلی اوقات که در کنار همسر و فرزندانم هستم به این فکر می افتم که دوستم الآن کجاست و سرنوشتش چه شد؟

از صحبتهایش گفتم… هنگامی که من چند سالی بود که ازدواج کرده بودم و هنوز هم همسرم را مثل روزهای اول زندگی دوست داشتم و خود را خوشبخت می دیدم که البته هنوز هم همینطور است. یادم است که روزی در خلوتی با او تنها شدم و- آن آخرین باری بود که دیدمش – به او گفتم :

-                    تو بالاخره قصد ازدواج نداری؟

با خونسردیِ کامل و بدون اینکه کوچکتریم خمی به ابرویش بیاورد همراه با لبخند خفیفی جواب داد :

-                    مثل اینکه تمام دنیا در انتظار یک رویداد است و آن هم ازدواج من است.

از این حرفش مثل همیشه خنده ام و شاید هم دلم گرفت. آخر او چنان دوست و آشنایی هم نداشت که بخواهم بگویم که او با دوستانش سرِ خود را گرم میکند. کمی با تامل و تأخیر پرسیدم:

-                    آخر تا کَی؟ آخرش که چی؟ یعنی تا ابد میخواهی تنها باشی؟

این سوالهای من حالت صورتش را کاملا در هم کرد از گوشه ی آن چشمهایی که هیبتش خیلی راحت انسان را میگرفت به من نگاه کرد و نگاهش را به سمت من برگرداند و گفت :

-                    اگر من بخواهم با تو از حرفهایم بگویم تو نمیفهمی. چون تو راهت را انتخاب کردی و از انتخابت مشخص است که با من تفاوت های زیادی داری.

با هیجان گفتم :

-                    نه قول میدهم که تا آخر صحبتهایت را گوش دهم  چون خیلی دلم میخواهد بدانم داخل این مغز چه میگذرد.

-                    باشد خواسته ی زیادی نیست .

نفس عمیقی کشید و به آسمان نگاهی کرد و گفت :

-                    یادم است که خودت زمانی که هنوز ازدواج نکرده بودی در چنین صحبتهایی گفتی که هر کسی چه زن و چه مرد در دنیا یک نفر را دارد که با آن خوشبخت شود. گفتی اگر آن را بتوانی پیدا کنی معنی خوشبختی را میتوانی بچشی.این حرفت خیلی مرا به فکر فرو برد . اما دوست عزیز این برای کسانیست که بخواهند خوشبخت شوند. من حسّم با تو فرق دارد و شاید با همه فرق داشته باشد.

من نه به خوشبختی اعتماد دارم و نه به زندگی و نه حتی به مرگ . من از خیانت میترسم از نجوای پشتِ سَر هراس دارم و از آسمان ابری که معلوم نیست چه چیزی در پسش اتفاق می افتد.

من خسته شدم از بس که بعد از خیانت به دنبال انتقام بودم و این خستگی های مکرر من را بر آن داشت که فکری به حال آن یک نفر بکنم. آن یک نفری که من با او خوشبخت میشدم و حتم دارم که آخرین خیانت از آنِ او خواهد بود. و من نمیخواهم آخرین خائن او باشد . من خائنینم را دوست دارم چون فرصت انتقام نابی را به من میدهند. ولی اما او با بقیه خائنین فرق دارد . چون من با او خوشبخت میشوم.پس خیانتش آنقدر عمیق خواهد بود که لذت انتقامش وصف ناشدنی مینماید و من طاقت آنهمه انتظار و جستجو به دنبالش را ندارم. از انتظار بیزارم .

میخواهم قبل از اینکه به من خیانت کند از او انتقام بگیرم. او که با من خوشبخت میشود، پس من هم خودم ، یعنی تنها کسی را که او میتوانست برای خوشبخت شدنش برگزیند را از او دریغ میکنم تا هیچ گاه خوشبخت نشود و  این زیبا ترین انتقامی است که گرفته ام.

« انتقامی قبل از خیانت.»

.

.

.

هنوز در افکاری غرق بودم که دوستم با کمال بی رحمی آنها را چون بادهایی تند و طوفان گر بر اقیانوس آرام جانم وزاند و وقتی به رفتنش پی بردم که جایش در کنارم سرد شده بود.شاید این رفتن هم نوعی انتقام بود……

7 شهریور 1386

روز تولد

فیش حقوق آخر ماهش را  گرفت ، خوشحال و سر خوش کت مشکی و شیکی که تازه خریده بود را تنش کرد . بعد از خداحافظی گرم و صمیمی از همکارانش – همراه با شوخی – از محل کارش بیرون رفت. نفس عمیقی کشید. دست هایش را از هم باز کرد تا راحت تر نفس را داخل ریه هایش بدهد. چشمانش را برای چند لحظه بست. به سمت خانه  به راه افتاد. مردم را تماشا میکرد. انگار که در شهر دیگری و در هوای تازه ای در حال حرکت است. شهری که مردمانش را بر خلاف قبل دوست دارد. شهری که بوی تعفن را ازدهان مردمش استشمام نمیکرد.زنها دوست داشتنی و مردان بشاش و گشاده رو….

در عالم خوشی که داشت ، به خانه رسید. خانه اش را مثل همیشه مرتب کرد. گرد گیری خانه را با وسواس خاصی انجام داد.چراغ تمام اتاقها را روشن کرد تا احساس تنهایی که در تمام فضای خانه موج میزد ، غافلگیر شود. وقتی که دست از فعالیت کشید تمام اتاقها تمیز  و گردگیری شده بودند. ظروف سر جای خود ، همه چیز جا گرفته در محل مناسب ، همه جا منظم و تمام ساعتها تنظیم شده.

آرام و خسته خودش را روی مبل راحتی رها کرد . کمی در مبل فرو رفت. انگار در آغوش مادرش آرمیده بود. از جیب پیراهنش فیش حقوقی اش را بیرون آورد و نگاهی حاکی از رضایت بر لبان بی رنگ و کبودش نقش بست. سرش را به عقب خم کرد . سقف در مقابل چشمانش استوار مینمود. موهای جو گندمیش را تازه کوتاه کرده بود و کاملا مرتب به نظر میرسید. صورت را صبح با دقت تراشیده بود.

عقربه ی ساعت روی 8 توقف کرده بود. عقربه های دیگر سعی داشتند تا این توقف را بر هم بزنند. مرد، چشمان خاکستری اش را همچنان به ساعت دوخته بود. خطوط اطراف لبها زیبایی خاصی به صورت استخوانی مرد بخشیده بود. چانه ی زاویه دارش انسان را به یاد استواری در تصمیم می انداخت. تکانی به خود داد و شناسنامه اش را از روی میز کنار مبل برداشت.

جلد شناسنامه را از نظر گذراند.با خود اندیشید:« شاید رویشان نشده که رنگ خون را برای جلد انتخاب کنند.گریزی به خون زده اند.»

صفحه ی اول، عکس 5 سال پیش چسبیده بود. پایینتر از عکس  نام و مشخصات… ،….روز… ، ماه …، سال … بعدد و بحروف . با هم برابر بود. امروز همان روز است. از خودش سوال کرد ، ساعت تولد انسان اینقدر بی اهمیت است که هیچ جایی یادداشت نمیشود؟؟؟  مادرش گفته بود ساعت 8:30 شب به دنیا آمده. پدر یادش نبود.

کم کم وقتش میرسید. فکر همه جا را کرده بود. کیسه پلاستیکی شفاف و بی رنگ ، کِش و شلنگ گازی که با خط و خالی که داشت به مار بی رحمی میمانست.

ساعت 8:25…

کیسه پلاستیکی را آرام داخل سرش کرد و قسمت پایین اش را با کِش بست. نفس که میکشید پلاستیک هم به سمت بینی و دهانش کشیده میشد و با باز دم باد میگرد و از لب و بینی جدا میشد. از داخل پلاستیک ، ساعت روی دیوار روبرو به صورت محو دیده می شد. شلنگ گاز را داخل پلاستیک کرد. نیم نگاهی به ساعت انداخت. هنوز محو ولی قابل دیدن بود.

وقت مناسبی بود. شیر گاز را باز کرد.کیسه پلاستیکی کمی باد کرد…. حالا راحت تر میشد نفس کشید.

سرش گیج رفت…

چه زود…

با خودش فکر کرد:

« ای کاش نُه ماه طول می کشید»

آخرین نگاه محو به ساعت….

29 شهریور 1386

مشهد

حسرت عشق فرشته

فرشته ی تنها هم میدانست که اگر بخواهد خود را به مردم نشان دهد چه  اتفاقی خواهد افتاد. خودش در یکی از مجالسِ نصیحتی که خدا هر چند مدت یکبار برای فرشتگان به راه می انداخت ، شنیده بود که سِزای فرشته ای که خودش را به مردم نشان دهد ، ترک عرش و سوزاندن بالهاست. با این وجود لذتی را که در شاد کردن مردم میدید با هیچ چیز معاوضه نمیکرد، حتا با عرش کبریایی. روزی از روزها تصمیمش را گرفت .میخواست مردم هم او را ببینند و عاشق او بشوند. وقتی فرشته خود را به مردم نشان  داد همه از زیبایی و فرّ فرشته به وجد آمده بودند . مردم  از خوشحالی و شعف سر از پا نمیشناختند . مردان دندانهای نصف نیمه زرد شان را به نشانه ی خوشحالی نشان میدادند. هر کسی میخواست که خودش را به فرشته نزدیک کند، و به راستی که همه عاشق او شده بودند و فرشته معشوقی بسیار زیبا و رویایی به حساب می آمد، آن هم برای مردمی کج فکر و پست که بویی از خوی خداییِ فرشته به مشامشان نرسیده بود.  فرشته به لذتی دست یافته بود فراتر از حس نزدیکی به خالقش. او چهره های کریه و بد منظر را هم زیبا میدید. وقتی قلبی را از آن خود میدید ،حسی را در اختیار میگرفت که با هیچ تجربه ای قابل مقایسه نبود.حسی به نام عشق.

در اولین شب همه برای فرشته تدارک جشن دیده بودند و فرشته به قدری خوشحال و سرمست بود که متوجه نشد که بالهای زیبایش را از دست داده. شب ها و روزهای زیادی به همین منوال گذشت . کم کم مردم با خود گفتند :

«این چه فرشته ایست؟ این که با ما فرقی ندارد.حتا بال هم ندارد.چرا باید بیخود وقت خود را برای چنین موجودی صرف کنیم.»

فرشته این حرفها را میشنید. کم کم متوجه میشدکه بدون بال هیچ فرقی با مردم عادی ندارد. زیبایی او هم باعث نمیشد که مردم تمایلی به او داشته باشند. مدتها گذشت و مردم همه و همه فرشته را فراموش کردند و فرشته هم فراموش کرده بود که قبلا فرشته ای بوده. روزها را در تنهایی میگذراند تا مردم کمتر او را ببینند و کمتر باعث آزار او بشوند. اما دلش هنوز هم برای دوست داشته شدن، برای عشق میتپید.

و خدا بیکار ننشست.

خدا چیزی بیشتر از عرش کبریایی و بال های فرشته را از او گرفت. این بر خلاف گفته هایش بود.

خدا او را انسان کرد تا حسرت عشق را هم بر دلش بگذارد.

22  شهریور 1386

در هَوای بهشت

هوای بهشت مثل همیشه پاک و لطیف و مخملی ، همراه با عطر گلهای وحشی بود که عقل و هوش از سَر هر سَفیه و عاقلی میبرد.البته به پاکی طبقات اعیان نشین که شهدا و انبیا زندگی میکردند نبود. و لی به هر حال برای کسی که عمرش رو در دنیا با پاکی و قناعت گذرانده بود و دود چراغ خورده بود و مفاتیح الجنان اش هم از دستش رها نشده بود ، هوای پاکی مینمود.
مرد که بعد از عمری طولانی که رنج کشیده بود و ابرویش مشتاق خم کوچکی شده بود، حالا مجدداً جوان شده بود.البته در بهشت همه جوان شدند. به فکری عمیق فرو رفته بود که یکی دیگر از ساکنان بهشت در کنارش آرام گرفت. مرد با خودش گفت:«هر چه باشد اینجا بهشت است و ساکنانش مومنین هستند.پس میشود با هر کدامشان درد دل و راز گفت:
«مرد رویش را به همراه کرد و گفت :«تو از اینجا راضی هستی؟»
- «البته اینجا بهشت برین است که سالها برایش زحمت کشیدیم و حلال و حرام را رعایت کردیم.»
-« ولی من اینجا چیزهایی میبینم که مرا بسی رنج میدهد.»
-« چه چیز هایی؟»
-« من در دنیا زنی داشتم که زشت رو بود و بد اندام ولی چون پدرم میگفت که زنیست پاک دامن و با ایمان من هم امر پدر را اطاعت نمودم .»
-« خوب اینکه چیز خوبیست. از دعای پدر مادر انسان به بهشت میرسد.»
-« نه.موضوع این است که من سالها از لذات شهوانی که اطرافم بود چشم پوشیدم.با زن زشتم ساختم .در حالی که من هم میتوانستممثل بسیاری دیگر هر روز با معشوقه ای دلربا بامیزم. ولی برای رضای خدا این کار را نکردم. خدا هم جواب صبر و مشقتم را داد.»
همراه بهشتی در حالی که زیاد مایل به گوش دادن نبود شانه ای بالا انداخت و از زیر چشم نگاه شیطنت باری به مرد انداخت و با لحنی کش دار و همراه با خنده گفت:
- «خوب … بگم حوریه ها بیایند؟»
مرد عصبانی شد و رویش را برگرداند و گفت:
-« مرده شور این حوریه ها را ببرند ….»
-«چرا آخر؟»
-« آخر از دیروزکه زن خودم را دیدم که جوان و زیبا شده بود و به شکل حوریه در آمده بود و در میان اهل بهشت میگردید و حاجاتشان را روا میکرد، از اینجا دلزده شده ام.»
مرد رویش را به سمت همراهش افکند و با حرارت بیشتر ادامه داد:
- «راستش را بخواهی من خسته شده ام. در دنیا کاری داشتم، زن و فرزندی داشتم، ترس از گناهی ، وسوسه ای و..و..و..و هزاران چیز دیگر. »
سپس مرد سرش را نزدیک تر بُرد و نگاهی به اطراف انداخت و آرام گفت:
- «حتا من دلم برای ادرار و مدفوع خودم هم تنگ شده. اینجا نه ادرار هست و نه مدفوع و نه نگهداری شهوت و نه کار و نه گناه و ترک گناه و نه زمان و زحمت . هر چه هست یکنواختی و کِرختیست و کسالت.من از این دنیا خسته شدم . آخر ما چه گناهی کرده ایم که باید تا ابد اینجا بمانیم. آخرش که چه؟ چه چیز اثبات میشود؟»
مرد همراه که تازه به جنب و جوش آمده بود گفت :« واقعا که حقیقت را از دهان تو باید شنید. پس بگذار من هم بگویم.من از کسانی بودم که در آخرین سالهای عمرم توبه کردم . برای همین دوستان زیادی در بهشت ندارم. ولی تا بخواهی دوست و رفیق از پل افتاده دارم.خودم ندیدم جهنم را ولی دوستانی که من داشتم جایی جز جهنم نمیروند.»
همراه نفسی تازه کرد و آرام تر و شمرده تر از قبل ادامه داد:« شنیده ام آنجا که میگویند جهنم است هم خبری نیست. این سر و صدا های مهیب و این ناله و افغان و صیحه های وحشتناک را هم که میشنویم کارِ خودشان است. یعنی خود فرشتگان و مقربان درگاه الهی این کار را میکنند که به ما بفهمانند که مثلاً در جهنم هم عده ای در حال عذاب کشیدن هستند.»
مرد که از تعجب بهتش زده بود پرسید:« یعنی پس آنهمه آدمی که از پل نگذشتند کجا رفتند؟»
همراه گفت:« شنیده ام که مثل همان دنیایی که ما در آن بودیم، دنیایی ساخته شده و آنها در آنجا مثل قبل در حال امتحان پس دادن هستند.»
مرد کمی فکر کرد و چشمانش را به زمین خیره کرد و با تکان دادن سر گفت:
«افسوس ….. ای کاش جهنمی میشدم»
14 اَمرداد 1386
مشهد

« نوشته‌های قدیمی‌تر