سنگینیِ دودِ سیگار فضای اتاق را پر کرده و من با چشمانی نیمه باز و افکاری به پراکندگی باد در رختخواب خود دراز کشیده ام. صدایی لالایی گونه به گوشم میرسید. کم کم خواب بر من چیره میشد. صدای سیمین غانم بود که بوی لالایی میداد. صدا در ذهنم می پیچید. نمیدانم چه کسی این آهنگ را گذاشته بود. کسی جز من در اتاق نبود تا آهنگ بگذارد. ولی هرکسی که بود خوش سلیقه بود. از تخت بلند میشوم. بسته ی سیگار روی میز خودنمایی میکند. چراغ اتاق هنوز روشن است. کمی دورتر از تختم جا سیگاری که مدتهاست خالی نشده را میبینم. میلی به سیگار ندارم. پنجره اتاق باز است و هوای خنکی که از طریق پنجره وارد اتاق میشود آدم را سر حال می آورد. در اتاق قدم میزنم. دوست دارم جنب و جوشی داشته باشم. چیزی شبیه شوقِ دیدار قبل از ملاقات. از پنجره بیرون را نگاه میکنم. چند عدد پرنده ی خوش نقش روی درختهای پر برگ و سبز گیلاس نشسته اند. باغچه ی خانه پر شده از گلهای اطلسی که در میان بوته های رُز خودشان را روی خاک نمدار باغچه رها کرده اند. برادرم که مدتها مریض بود از بسترش بلند شده و در حیاط بازی میکند. آفتاب همه جا را پر کرده. درختچه ی یاس که پدر چند سال پیش کاشته بود ، حالا خودش را از دیوار حیاط بالا میکشد. برادرم من را دید و با شعفی بچه گانه من را به حیاط و آب بازیِ خودش دعوت میکند. برایش دست تکان میدهم. خوشحال شدم که سرحال است و از ضعف و خمودگیِ بیماری بیرون آمده. به نظرم حالش بهتر از قبل هم شده.
چقدر هوس صبحانه کرده ام !! فکر میکنم حال خودم هم خیلی خوب است. دیگر از زندگی بیزار نیستم.سرم درد نمیکند و همه جا بوی بهار گرفته. پدرم انگار صبح زود بیدار شده بود و نان سنگکی گرم را روی پیشخوان آشپزخانه گذاشته. بوی نان را که استشمام میکنم مثل زنهای ویار دار به سمت آشپزخانه حمله ور میشوم. تکه ای از گوشه ی نان میکنم و در دهان میگذارم.
پدر حالا به حیاط رفته و باغچه را آب میدهد. چه بوی خاک نم خورده ای!
چند وقتی بود که از دوستم خبر نداشتم. تلفن را بر میدارم شماره اش را میگیرم. عجیب که شماره اش یادم هست. گوشی را بر میدارد. نمیدانم چه بگویم. فقط احوال پرسی میکنم. از اینکه معجزه ای رخ داده تا من تماسی بگیرم و احوالی از او بپرسم شکه شده و خوشحال.
تازه یادم آمد که چرا دیشب زود خوابیدم. امروز قرار بود بروم و دوست دخترم را ببینم. احساس کردم بیشتر از همیشه دوستش دارم. خوشحال شدم و لبخندی روی لبم نشست. خیلی وقت بود ندیده بودمش. صبحانه را بدون عجله خوردم. به سمت اتاقم رفتم. کمد لباس را باز کردم. پیراهن سفیدم هنوز اتو شده روی جا رختی بود. یقه لباس را نگاه میکنم تا کثیف نباشد. تمیز تر از همیشه بود. شلوار مشکی ام هم وضعیتش مثل پیراهن است. لباس را پوشیدم و همراه با عطر و ادوکلن از خانه خارج شدم. در بین راه کیف پولم را نگاه کردم. نه انگار همه چیز مرتب است. چشمم که به اسکناسهای پنج هزار تومانی افتاد این را فهمیدم. سر خیابان رسیدم. چشمم به مغازه گلفروشی افتاد. با خودم گفتم حالا که بعد از مدتها میخواهم ببینمش باید با گل رز قرمزی به دیدارش بروم. گل را از مغازه خریدم.
اولین ماشینی که از جلویم رد میشد را سوار شدم. هم مسیر بودیم. صندلی عقب نشستم. سرم را به پشت خم کردم. حال خوبی داشتم. گلی که خریده بودم را نزدیک بینی آوردم و بو کردم. نا خود آگاه چشمانم را بستم. شیشه ی پنجره عقب باز بود و نسیم روی صورتم مینشست. قصد داشتم به چیزهای خوب فکر کنم. انگار راننده آهنگ گذاشته بود. صدای آهنگ نرم و ملایم بود طوری که احساس کردم در ابر ها قدم میزنم. صدای سیمین غانم بود.
پلک ها را گشودم. هنوز صدا ادامه داشت.
هنوز اتاق بوی سیگار میدهد. پنجره ی اتاق بسته است و پرده ها کشیده.نگاهی به اطراف اتاق میکنم. اتاق پر است از لیوانهای کثیف و ظرفهای شسته نشده. لباسهایم روی هم تلمبار شده اند و بوی عرق از انبوهِ لباسِ کثیف به مشام میرسد. باز از زندگی سیر شدم.
میخواهم خوابم ببرد اما بسته ی سیگار خود نمایی میکند و نمیگذارد. یک نخ از بسته در می آورم و دود میکنم.
هنوز صدای سیمین غانم به گوش میرسد. نمیدانم چه کسی این آهنگ را گذاشته بود.
10 اردیبهشت 1387
تهران

فیلم در اواخر دهه ی 1930 و در خلال جنگ چین و ژاپن اتفاق می افتد. تعدادی از همکلاسی های دانشگاهی تصمیم می گیرند تا یکی از خائنینی که با ژاپنی ها همکاری می کند را ترور کنند. طرح ترور کاملاً خام و ساده انگارانه به پیش میرود. Yee ،کسی که قرار است ترور شود، بسیار شهوتران است و تمایل خاصی به س*ک*س دارد. طرح اولیه دانشجویان برای ترور Yee با شکست روبرو می شود، ولی پیش زمینه ای مهیا می شود برای تلاشهای بعدی. نقش اول فیلم دختری است به نام Wong Chia Chi که در مرحله ی اول ترور وظیفه ی جلب اعتماد Yee را بعهده دارد و تا اندازه ی قابل توجهی هم موفق است. در ادامه داستان سرویسهای اطلاعاتی قوی تری وونگ را به کار میگیرند تا نقشه ترور را به صورت سازماندهی شده ای به پایان برسانند اما وونگ در خلال معاشقه با Yee، خود را هم میبازد و دل به او میدهد. کار به روز انجام ترور میرسد. در صحنه ای، Yee و وونگ در مغازه ی جواهر سازی در حال اندازه کردن انگشتری است که Yee برای وونگ خریده است. وونگ مضطرب است و با استرس منتظر دوستانش است تا نقشه ترور را به انجام برسانند. ناگهان نگاهش به نگاه پر از مهر Yee گره میخورد. تنها چیزی که به زبان می آورد “فرار کن” است. Yee فرار میکند، جانش را نجات می دهد، دستور دستگیری تمام تیم را می دهد، و در انتها دستور اعدام تمام تیم ترور را میدهد. وونگ هم اعدام می شود. در صحنه ی انتهایی Yee روی تختی که زمانی وونگ مینشست مینشیند و در تاریکی اندوهش را فرو میبرد. همسرش به سراغش می آید اما او حوصله ی گفتگو با همسرش را ندارد.