تابلو اعلانات
چشمانم بر روی آگهی روی تابلوی اعلانات داخل ساختمان خشک شده است.
«بسمه ی تعالی»
***
چند هفته ای است که گرفتار دستانش شده ام. دستانی که هر روز به دعا بر می خیزند. دستانش ظریف است و معصوم. از اینکه هر روز در آن حال روحانی دزدکی نگاهشان می کنم شرمم می آید. از خدا خجالت می کشم.
در مجموعه های آپارتمانی این ویژگی وجود دارد که میتوان آپارتمانهای اطراف را دید زد. گاهی از سر تنهایی از پنجره بیرون را می پایم. چند وقت پیش بود که دستان به دعا برخاسته ی دخترکی در بلوک روبرو کنجکاوی ام را بر انگیخت. ای کاش می توانستم خودش را هم ببینم. اما زاویه ی دید من تنها دستانش را به من می نمایاند.
گاه فکر می کنم یک نفر باید خیلی احمق باشد که گرفتار دستان یک نفر دیگر شده باشد. کسی که تا کنون نه دیده و نه شناخته اش . اما دستان کشیده و سفیدش می گویند که دلی پاک و روحی وسیع دارد. هر روز التماس دلم به دیدنش بیشتر می شود.
این مدت چنان گرفتارش شده ام که منِ بی خدا هم نمازم ترک نمی شود. خودم را برایش آماده می کنم. نمی دانم که این نماز برای خداست یا برای اوست. آنقدر خیالات در سرم دارم که گاه میان نماز از تصورش ذوق می کنم.
از نگهبان مجموعه که پرس و جو کردم گویا تازه به اینجا نقل مکان کرده اند. به خودم جرات داده ام که ببینمش. چند روز پیش در تصورم تصویری از او شکل دادم و در خروجی مجموعه انتظارش را کشیدم. انتظاری که بی نتیجه بود. بعد که خوب فکرکردم به خودم نهیب زدم که نباید هم میدیدمش. در زمانی که دختران هر روز بزک کرده در خیابان خودنمایی می کنند انتظار اینکه چون اویی را در خیابان ملاقات کنم فکر عبث و باطلی بود.
بی صبری امانم نمی دهد. همچون پرندگان تازه به بند در آمده بی تابی می کنم. می خواهم ببینمش. تصمیم گرفته ام که بر دَرِ آپارتمانشان منتظر بمانم. آنقدر که بیرون بیاید و ببینمش. در موعد مقرر به پشت پنجره رفتم و باز هم دستانش را دیدم که چه طولانی به دعا برخاسته اند. با خودم گفتم ای کاش جایی میان قنوتت برای من هم کنار بگذاری. به دلم افتاده است که می بینمش. جمله یا لغتی برای شروع صحبت با او نمی یابم. تفاوتش با دیگر دخترانی که می شناختم باعث این نا توانی شده است. لابد اگر با لبخند های مسخره ای که اکثراً به صورت همه می پاشم به سراغش بروم از من روی برمی گرداند، روی از من می گیرد و می گریزد. همین تصور باعث شد لباسی ساده انتخاب کنم. به زحمت موهای فَشِنم را صاف می کنم و آماده ی رویارویی با او می شوم. با ذکری از خانه خارج می شوم. هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده به هیجان آمده ام. داخل آسانسور خودم را می بینم. من این مرد را نمی شناسم. کسی که تا دیروز آنچنان در بند هرزگی گرفتار بود چگونه اسیر آن دستان باریک شد؟
در طبقه ی ششم ساختمان از آسانسور خارج می شوم. اطراف را می پایم. صدای موزیک از یک آپارتمان به گوش می رسد. دخترک باید از چنین همسایگانی در عذاب باشد. سعی می کنم قدمهایم را محکم بردارم. گوشه ای از راهرو سر خودم را به تابلوی اعلانات گرم می کنم و انتظار می کشم. ای کاش بخواهد خرید انجام دهد. نمی دانم از خانه خارج می شود یا نه. اما ته دلم روشن است.
***
صدای افتادن چفت در چون پتک بر سرم می کوبد و من را از اوهامی که در انتظار بدان ها گرفتار شده ام بیرون می آورد. به گمانم خودش است. در، نیمه باز میماند. قلبم میکوبد. به شماره آپارتمان نگاهی سریع می اندازم. خودش است. همان طبقه، همان آپارتمان.
از ترس و هیجان مجددا سرم را به تابلو اعلانات گرم میکنم. جرات نگاه کردن ندارم. صدای قدمهایش را می شنوم که از در خارج شده است. صدا پر طنین است و در فضای راهرو می پیچد. عطری به مشامم می رسد. شهامتم را جمع می کنم تا بتوانم سرم را برگردانم و ببینمش.
بُهت جای شهامت می نشیند. باورم نمی شود.
دختری با چکمه های ساق بلند، مانتویی کوتاه به من نزدیک می شود. پوزخندی می زند. در کسری از ثانیه بی اختیار چشمانم به سمت دستانش روانه می شود. دستی با ناخن هایی که با دقت و ظرافت مانیکور شده گوشی موبایل را به گوش نزدیک می کند. از کنارم می گذرد با شیطنت و همان ریشخند. عطرش چنان بر صورتم می کوبد که سرم را به سمت تابلو اعلانات بر می گردانم.
«ساکنین محترم بلوک .. مجموعه ی آپارتمانی …، با توجه به رسیدن فصل گرما …..»
22 تیرماه 1390
مشهد

سلام
چیزی که در اولین خوانش از داستان، توجه را جلب میکند مثل دیگر داستانهایتان، غافلگیرکننده بودن پایان است. کنش و واکنش شخصیت، خوب است و همچنین درگیری درونی.
بعضی قسمتها، راوی نقش رویی دارد. پنهان باشد، من بیشتر می پسندم.
کاش آن دستها واقعی بود.
ژوئیه 15, 2011 در 2:03 ب.ظ.
ممنون از تنها خواننده بلاگ من
منم رو بودن نميپسندم و اينكه كاراكتر خودش رو معرفي كنه، اما بعضي وقتها از دست آدم در ميره ديگه باز هم سپاس گذارم
ژوئیه 18, 2011 در 10:08 ق.ظ.