داستان کوتاه های من

واپسین

یک زالوی مقیم خارج

44599_10200584228033551_1030958451_n

داخل سالن انتظار فرودگاه منتظر اعلام گیت پروازم. این انتظار از آن موقعیتهایی است که نه میشود کتابی خواند و نه میشود یک شام یا نهار – بسته به زمان پرواز- کوفتت کنی که بهت بچسبد و نه میشود پایه های یک بنیان فکری را پایه گذاری کنی یا ایده ی خلاقانه ای به ذهنت برسد یا حتا در مورد زندگی لعنتی ات تصمیم بزرگی بگیری. کلا موقعیت بی خود و بی جهتی است. تنها میشود آدمهای رنگ و وارنگی که از طولانی شدن زمان انتظارشان حوصله شان سر رفته است را تماشا کنی. زنهای آنتیکی را دید بزنی که روی کفشهای پاشنه بلندشان قدم میزنند و طوری لباسهای چسب پوشیده اند که لباس زیرشان هم از روی لباس رویشان نمایان است و انگار این لباس یونیفرم مخصوص پرواز است و اگر مثلا هنگام سوار شدن به اتوبوس مسافرتی ببینیدشان حتما یک چلواری گل و گشاد پایشان کرده اند که خودشان و ایل و قبیله شان هم تویش جا میشوند و پاهایشان داخل کفشهای جیری عرق کرده است و لُف لُف میکند. یا مردهایی که باید و باید کت شلوار اتو کشیده تنشان کنند و همیشه ی خدا یک مجله و یا بروشور دستشان باشد که نشان دهند حتا در شرایطی که بقیه دارند وقتشان را بیهوده صرف انتظار اعلام گیت پرواز میکنند، آنها دارند یک کار مفید انجام میدهند که لابد فردا یا یک روز لعنتیِ خدا تبدیلش کنند به یک کلاه گشاد و فرو بکشند به سر یک نفر احمقتر از خودشان. انگار باید قبل از پروازشان شش تیغه کنند طوری که غبغبشان مثل شکم پسر بچه های پیش دبستانی وَر بیاید.

یا آن پیر مرد مزلف که نمیدانم از کدام سیاره پیدایش شده است. کلاه لبه داری پوشیده و موهای پر کلاغی بلندش از زیرش بیرون زده و پشت سرش جمع کرده و بسته. شاید دیگر رویش نمیشده که دم اسبی ببندد. وگر نه باید هر پنج دقیقه یکبار یک شیهه ی مستانه ی اسبانه هم سر بدهد تا چیزی از اسب کم نیاورد. اما نه. ریش بلندش که تا روی یقه ی پیراهنش رسیده به شیهه و اینجور ژیگوله بازی ها نمیخورد. کت خاکستری مزخرفی پوشیده و بر خلاف مردهای دیگر داخل سالن مارکی چیزی سر دستش نچسبیده و مدام به بلیطش نگاه میکند و طول و عرض سالن را طی میکند. روی کلاه لبه دار قرمزش که بیشتر به درد بچه های دبستانی میخورد که از کله ی کچلشان خجالت میکشند، چیزی به فارسی نوشته شده است. هر چه دقت میکنم نمیتوانم بخوانم.

روی تابلوی یکی از گیتها شماره پرواز را میخوانم و از سر زرنگی یا عجله یا هر علت نامعلوم دیگری، قبل از اینکه همه متوجه بشوند بلند میشوم و تقریبا سر صف می ایستم. مامور کنترل بلیطم را میگیرد. خودم قبلا طوری از روی خط مخصوصش تا داده بودمش که راحت و بی درد سر جر بخورد که مثلا نشان دهم من خوراکم همین پروازهای کوفتی شما هاست و با یک آدم این کاره طرف است. حالا مثلا اگر بفهمد من اینکاره ام یحتمل یک جای خوب و شیک کنار خلبان میخواهد برایم ردیف کند طوریکه تا مقصد با خلبان گپ بزنم و تخمه بشکنم و گاهی هم به شوخی بزنم پس گردنش و قاه قاه بخندم. نه اینکه خیلی پروازهای جالب و بی دردسر و مفرحی داشته باشند. از سر ناچاری و ناگزیری است که سوار این طیاره ها میشوم.

به محض ورود به هواپیما یک مشت مهماندار که هر که نداند فکر میکند صاحبان و سرمایه گزاران اصلی شرکت هواپیمایی هستند خیر مقدم و نمیدانم از این چرت و پرتها میگویند که محلشان نمیدهم و راهم را میگیرم و مینشینم روی صندلی خودم. مطمئنم جای این صندلی ها را از حالت استاندارد خارج کرده اند تا دو سه ردیف بیشتر مسافر بزنند و دو قرانی بیشتر به جیبهای بی انتهایشان بریزند. مگر میشود دو ردیف صندلی را اینقدر نزدیک به هم ساخته باشند که بدون چشم مسلح هم بتوان خوره ها و کک های میان موهای طرف جلویی را سرشماری کنی؟ چند دقیقه ای میگذرد که پیر مرد کلاهی با کمک مهماندار و نوشته های روی بلیط و برچسبهای بالای سر صندلی ها جایش را پیدا میکند. عدل کنار دست من.

مجبورم برای یک موجود عجیب و غریب از جایم بلند شوم تا بتواند بنشیند کنار دیواره ی هواپیما. ردیف A. تنها حُسنی که این کار دارد این است که میتوانم نوشته های روی کلاه ضایع و چروکیده اش را بخوانم. «همایش بزرگ ایرانیان مقیم خارج از کشور». این دیگر حالم را به هم میزند. یعنی که چی؟ این کلاه مزخرف را با این نوشته ی کوفتی که نمیدانم از کجا پیدایش شده را گذاشته ای روی کله ی پوکت که چی؟ از آن کارهایی است که بهناز هم زمانی انجام میداد و همیشه حرص من را در می آورد. مثلا گردنبندی که معلوم نبود که خفت ها کشیده بودم تا پولش جور شده بود و چه قهر ها و بهانه جویی هایی کرده بود تا راضی ام کرده بود به خریدش را می انداخت روی مانتویش تا به بقیه بفهماند من همان کسی هستم که این گردن بند را انداخته ام گردنم و باید مورد توجه قرار بگیرد. یادِ بهناز که می افتم کمترین احساسی که به همصحبتی با این موجود داشتم را هم از دست دادم. بگذار با همان هایی صحبت بکند که خرج سفرش را داده اند که از یک گور و گودالی در آنطرف دنیا خودش را برساند به ایران و این کلاه قرمز بد رنگ را بگذارد روی سرش.

سلامی میکند و جوابی خفه میشنود.

ده دوازده دقیقه از کنده شدن چرخهای هواپیما از سطح زمین که میگذرد شروع میکند.

– عذر میخوام آقا. من از ایرانیان خارج کشور هستم که الان بعد از هفت هشت سالی مجددا اومدم ایران.

– بسلامتی.

– میرم زیارت.

– التماس دعا.

کمی توی ذوقش می خورد. لابد انتظار داشت بگویم «ای وایِ من. چه افتخار بزرگی! یکی از ایرانیان مقیم خارج از کشور! من همیشه آرزویم دیدن یکی از ایرانیان مقیم خارج از کشور بوده است. خدایا باورم نمیشود.»

اما کور خوانده است. این را همان لحظه ی نشستنش هم از نوشته ی روی کلاهش فهمیده بودم. لابد تا وقتی که داخل ایران است برای هر کسی خودش را اینطور معرفی میکند. ایرانیان داخل کشور هم باید هوایش را داشته باشند که نکند آب داخل شکم گنده اش تکان بخورد تا برود از مهمان نوازی و مهربانی ایرانی ها تعریف ها بکند و خارجی ها بگویند آهاااا ما اشتباه میکردیم ایرانی ها چه مردمان خوبی هستند. دیدگاهمان کاملا عوض شد.

کور خوانده ای مردک. به درک که دیدگاهشان ناجور است. اما این بشر ول کن ماجرا نیست.

– عذر میخوام سوال میکنم، شما هم برای زیارت میرید؟

– نه. من میرم خونه مون.

این را که گفتم یادم افتاد که نباید میگفتم. لابد الان میخواهد از مهمان نوازی همشهری هایم تعریفها بکند و بگوید من چه خاطراتی دارم و چنان و چنان و در انتها هم من باید تعارفش میکردم که بیاید چند شبی را مفت و مجانی خانه نشین شود و در تمام این مدت هم باید سپاسگذارش باشم که افتخار داده و دعوتم را قبول کرده. و شانس این را داده که اگر یک روزی از روزها، خدا زد به سرم و از گور و گودال این بنده خدای هموطن در آنطرف دنیا سر در آوردم میتوانم روی مهمانوازیش حساب کنم. نه، نباید میگفتم.

– آخر هفته پرواز دارم واسه واشنگتون…. جای شما خالی قبل از اینکه بیام ایران مکه بودم.

– بله. حسابی جهانگردی میکنید.

مطمئنم انتظار داشت من روی «واشنگتون» دهنم باز بماند. اما نگاهش هم نکردم.

این تیرش هم به سنگ خورد. در عوض شروع کرد به وراجی و سوال های حال به هم زن.

– از فرودگاه تا حرم چقدر راهه؟

– حدودا 30-40 دقیقه ای راه هست.

– با تاکسی چند میشه کرایه ش؟

– این وقت شب چیزی غیر از تاکسی هم گیرتون نمیاد. شاید 10 تومن.

دلم را یکدله کرده ام که هیچ باجی بهش ندهم. کسی که از واشنگتون تا مکه و ایران خودش را رسانده لابد تا حرم هم میتواند خودش را برساند. احتمالا این قسمت دیگر جزو برنامه ی همایش نبوده و مجبور است از جیب مبارکش هزینه را بسلفد. دقیقا از همان هایی است که از خودشان عرضه ی انجام کاری را ندارند و مثل زالو به بدن یک نفر دیگر میچسبند خونش را میمکند تا وقتی که مطمئن بشوند دیگر خونی در رگهایش نیست و آنوقت میروند به یک نفر دیگر میچسبند که چاق و چله تر است و پر خون تر.

کمی با خودش حساب کتاب میکند. و به سقف هواپیما خیره میشود.

– شما خودتون با چی میرید؟

مکث نمیکنم و جوابش را بدون وقفه و قاطع میدهم.

– ماشینم تو پارکینگه.

میدانم همین الان دارد به این فکر میکند که عجب! امام غریب وسیله اش را هم جور کرده. و لابد کلی تجزیه و تحلیل فلسفی و عرفانی و دینی میکند که اگر امام معصوم بطلبد حتما و حتما وسیله اش را هم مهیا میکند. پیش خودم میخندم.

ولی برای اینکه مطمئن شود هیچ جای کار ایرادی ندارد مجددا شروع میکند از وضعیت اقتصادی ایران و آمریکا میگوید. و اینکه آنجا ریل استیت دارد. از هزینه های ایران میگوید که هر روز بالا و بالا تر میرود. و اینکه قبل از انقلاب رفته است.

این دیگر از آن دروغهاست. یعنی میخواهد بگوید من نه از انقلاب فرار کردام و نه از جنگ و نه بیکاری و تورم و فساد و هزار کوفتی که خودش بهتر از من میداند. همینطوری در عین خوشی و رفاه رفته ام. نه مثل این فراری ها. جانِ عمه ات.

در تمام طول پرواز از سختی های زندگیش میگوید و اقتصاد و بالا و پایینش. و من در تمام طول پرواز تمام تلاشم رو میکنم که خنده ای که فرو داده ام نترکد و نپاشد به ریشش. نمیداند که من با این زمینه سازی ها کاملا آشنایی دارم و چندین سال هر روز با همین ها زندگی کرده ام. همسر سابقم هم همیشه ی خدا وقتی درخواستی داشت، قبلش هزار جور دروغ درهم ردیف میکرد و زمینه سازی میکرد و چند هفته با کفشهای پاشنه بلندش روی مخ من راه میرفت تا در انتها خواسته اش را بگوید. حالم از این دودوزه بازی ها به هم میخورد. ترجیح میدادم صاف و پوس کنده توی چشمهایم نگاه کند و بگوید من فلان چیز را میخواهم. لا اقل اینجوری به شعورم توهین نمیشد.

شام را که مهماندارها می آورند خودم را جابجا میکنم. یک تیکه کوکو سبزی است که میدانم از علفهای مهرآباد درست شده. چون عصر که به فرودگاه میرفتم دیدم که دارند با موتور های چمن زنی محوطه ی فضای سبز اطراف فرودگاه را کوتاه میکنند. دو تکه نان گرد و قلمبه ی اسفنجی که به زور جوش شیرین سر پا نگهشان داشته اند. و یک قوطی آبمیوه که بیشتر از مواد طبیعی، مواد سرطان زا داخلش ریخته اند. یعنی طوری که تولید کننده شان به راحتی و با افتخار میتوانست رویش بنویسد » محتوی آب سرطان طبیعی». کوکوی سبزی را نصفه و نیمه به دندان میکشم. چون بالاخره آدم از گیاه خواری بلایی سرش نمی آید. حتا اگر این گیاه علف و یونجه و شبدر باشد. مثل بهناز که هیچ وقت خدا از این رژیم هایی که دکتر های دوزاری به هزینه ی یک هفته کار کردن من بهش هدیه میدادند نمرد و هر روز هم پَت و پهن تر شد. اما نان و آبمیوه را روی پیشخوان تا شویی که از صندلی جلویی مثل بچه کانگورو بیرون زده میگذارم. در حین خوردن کوکوی علف یک چشمم به مرد خارج نشین است که چه میکند. لحظه ی مواجه ی کسی که با غذاهای لذیذ آنطرفی سر کرده باشد با شام یک شرکت هواپیمایی معتبر باید دیدنی باشد. اما تصورم اشتباه است. هیچ عکس العملی نشان نمیدهد. کوکویش را نصفه خور کرد و نیمه ی دیگرش را داخل محفظه ی تلقی غذا جا داد. حالا حواسش به غذای شب من است. بعد از اینکه مطمئن میشود دیگر میلی به غذا ندارم دستش را دراز میکند:

– اگر میل ندارید من این تیکه نون رو برای تو هتلم بردارم.

– نه خواهش میکنم.

و خودم آبمیوه سرطانی را هم میگذارم روی پیشخوانش که ببرد هتل بخورد و زودتر بمیرد.

بعد از شام دیگر امانش نمیدهم. در حالی که مشغول جا سازی بسته ی غذا داخل کیف دستی اش است، رویم را بر میگردانم و خودم را به خواب میزنم.

هواپیما که به زمین نشست و مزخرفات خلبان و سر مهماندار تمام شد، زود تر از بقیه کیفم را بر میدارم، خداحافظی نصفه و نیمه ای با هموطن مقیم خارج میکنم و به سمت خروجی هواپیما حرکت میکنم.

در پارکینگ فرودگاه به زحمت و با کمک دزدگیر و حافظه ی ضعیفی که از من باقی مانده ماشینم را پیدا میکنم و به راه میافتم. بیرون سالن فرودگاه مسافران پرواز پراکنده و ویلان وسرگردان به میان تاکسی ها ی گرگ که به کمین آخرین طعمه های شبشان نشسته اند می دوند.

در مسیر از کنار همسفرم میگذرم که سر خم کرده به سوار شدن به یک تاکسی سفید فرودگاه. از همان هایی که مشتریان آخر شبشان را سلاخی میکنند.

تمام طول مسیر تا خانه در این فکر بودم که وقتی کلمه ی «واشنگتون» ازمیان لبهای سیاه این ایرانی مقیم خارج بیرون می آید راننده ی تاکسی چه فکرهایی میکند و چند درصد روی کرایه اش میکشد. شاید هم هزینه ها به دلار محاسبه شوند. یا اینکه تصمیم بگیرد بچه اش را بفرستد مدرسه ی بهتری.

به اینها که فکر میکنم یاد زن سابقم می افتم و همسر جدیدش. یک زالوی بی چشم و رو برایم مجسم میشود که چسبیده به یک زالوی دیگر تا خونش را هورت بکشد. دریغ از اینکه زالوی دوم دارد هر چه که زالوی بی چشم و رو از شوهر سابقش مکیده را میمکد و یک نوشابه هم رویش.

مشهد

3 مرداد 1392

سوت ممتد

1004724_10200357619488479_1769332711_n

پیام رسیده. ناهید است. «هدیه ی مدرسه ی شیوا فراموشت نشود.»
طی هفته ی گذشته این چهارمین پیامی است که داده و من مدام فراموش کرده ام. داخل بیمارستان میشوم. به زحمت جایی برای پارک  پیدا میکنم. فلاسک چای را به همراه نایلون کمپوت آناناس بر میدارم و به سمت ورودی ساختمان میروم. وارد سالن میشوم. باد کولری که در ورودی به صورت وارد شوندگان میزند هم نمیتواند از بوی  بیمارستان بکاهد. بوی الکلی که با خوش بو کننده در هم آمیخته و بویی فراموش نشدنی را به مشام میرساند. تمام صندلی های دو سمت سالن پر است. ساعات ملاقات همیشه همینطور پر است از ازدحام جمعیت نگران و گاه عصبانی. یک گروه زن و مرد جایی برای نشستن پیدا نکرده اند و دور هم جمع شده اند و از بینشان صدای ریزِ گریه لا به لای همهمه ی سالن گم میشود. گوشی همراهم را بیرون می آورم و با مادر تماس میگیرم. میگویم: پایین هستم.
خودم را به صندلی که تازه خالی شده میرسانم. مینشینم و وسایلم را روی پا میگذارم و سرم را به دیوار پشت سر تکیه میدهم. چشمانم را میبندم. از پشت پلک چشم سمت چپم نوری که از درِ شیشه ای بیمارستان به داخل میرسد را میتوانم تشخیص  دهم. در این فضا این نور شبیه توصیف های بعد از مرگ است. احساس میکنم کسی نگاهم میکند. از لابه لای مژه هایم دخترکی را میبینم که روبرویم، میان رفت و آمد مردم ایستاده. چشمانم را باز میکنم و لبخند میزنم. خشک و بی حالت نگاهم میکند. اشاره اش میکنم تا نزدیک تر بیاید. نمی آید. میرود میان گروهی که دور هم جمع شده اند. خودش را میان چادری تیره مخفی میکند. لابد از پشت چادر دارد نگاهم میکند. سرش را از کنار چادر بیرون می آورد ابروهایم را بالا می اندازم و برایش میخندم. لبخند میزند. از داخل نایلون یک بسته مداد شمعی بیرون می آورم. نشانش که میدهم نزدیک می آید. گونه هایش کمی خشک شده است و به سرخی میزند. لبهای کوچکی دارد. موهایش به حنایی میزند. وسایلم را از روی پایم بر میدارم و زیر صندلی میگذارم. بسته ی مداد شمعی را همچنان نگه میدارم تا نزدیکتر بیاید. اعتماد میکند. دستش را دراز میکند تا مداد شمعی را بگیرد. آرام دستش را میگیرم و به خودم نزدیکش میکنم. بسته ی مداد را دو دستی گرفته است و نگاهش میکند. بین دو پایم میگیرمش. سرش پایین است. موهایش بوی نای میدهد. آرام سرم را نزدیک گوشش میبرم:

– اسمت چیه خانم خوشگل.

بدون اینکه سرش را بلند کند جواب میدهد. آرام و شمرده.
«مائده»

– چقدر تو خوشکلی. اینجا اومدی چه کار؟

شانه هایش را بالا می اندازد. آهسته و شاکی میگوید:

– با مامان و عموم اومدم. بابام خورده زمین.

 سرم را بلند میکنم. زنی که دخترک خودش را لای چادرش مخفی کرده بود، زاری میکند. زنی دیگر دست دور بدنش میگیرد و مینشاندش.صندلی خالی نیست. روی زمین مینشیند و چادر را روی صورتش میگیرد.

دخترک حواسش به بسته ی مداد شمعی رنگارنگ است. به سوی خودم بر میگردانمش.

-دوست داری مداد شمعی؟

جواب نمیدهد. تنها سرش را به علامت تایید تکان میدهد.

صورتش را میبوسم و میگویم:

– چند سالته؟

– نمیدونم.

دخترک سرش را بلند میکند.

– اینو واسه کی گرفتی؟

بدون اینکه فکر بکنم جواب میدهم:

– واسه تو خوشکل خانم.

خوشحال میشود. خودش را از بین دستهایم رها میکند و  به سمت خانواده اش میدود.

مادر را میبینم که نزدیک میشود و کارتی را به سمتم میگیرد. چشمانش خسته است.

برگه را میگیرم، فلاسک چای و کمپوتها را بر میردارم و به سمت مامور ملاقات میروم. نشانش میدهم. خطهای کف راهروی بیمارستان را دنبال میکنم. چشمانم را روی خطوط قفل میکنم و به مسیرم ادامه میدهم. خطوط از هم جدا میشوند. هر رنگی به سویی میرود. از پله های بالا میروم. خطوط هم دنبالم می آیند.  طبقه دوم شلوغ است. پرستاری به سرعت از اتاقی خارج میشود و به سمت انتهای دیگر راهرو میدود. صدای چرخ دستی وسایل بیمارستان میآید. خطوط را رها میکنم و داخل اتاق پدر میشوم.

آرام دراز کشیده و روزنامه میخواند. وسایل را کنار تخت میگذارم. بافتنی نیمه کاره ی مادر را بر میدارم و روی صندلی مینشینم.

احوالش را میپرسم اما حواسم پیش دخترک، خطوط است. دقایقی میگذرد. از پدر خداحافظی می کنم.

دخترک باید هنوز همان جا باشد. مجددا خطوط را پی میگیرم تا برسم به راهروی ورودی.داخل راهروی بخش مراقبت رفت و آمدها سریعتر شده. پرستارانی که مدام میدوند ولی سعی میکنند وقارشان به هم نخورد. دکتر ها نمیدوند. با طمأنینه گام بر میدارند. انگار که در جشن اولیا و مربیان مدرسه ی دخترشان گام بر میدارند.

خطوط از پله ها سرازیر میشوند. پله ها را پایین میروم. کارت همراهی بیمار را به مادر میدهم. دخترک در آغوش مرد جوانی است. من را نشان مرد میدهد. لبخند میزنم. مرد تنها نگاهم میکند. به سمت درب خروجی میروم. سریع. احساس میکنم دخترک هنوز دارد نگاهم میکند. خط نگاه دخترک تعقیبم میکند. قدمهایم را سریعتر میکنم. میخواهم هر چه سریعتر از اینجا خارج شوم. به در میرسم و دستگیره ی در را میگیرم. از پشت سر صدای ضجه و فریاد بلند میشود. دستم روی دستگیره خشک میماند. خطوط روی دیوار بیمارستان با صدای ضجه ی زن و نگاه دخترک در هم می آمیزد و تبدیل میشود به یک سوت ممتد. شبیه بوق دستگاه ضربان قلب وقتی که قلب از تپش می افتد.  انگار تمامی صداهای دیگر  محو میشوند. سکوتی مطلق است همراه با یک سوت ممتد.

مشهد

26 خرداد 1392

َسر در مه

دو-سه روزی است رسیده‌ام. همان روز اول جایت را خالی کردم. اگر آن امتحان‌های لعنتی‌ات می‌گذاشت بیایی. دوست داشتم تو هم می‌بودی و مناظر را میدیدی. آخرتِ منظره است. مثل بهشت میماند اینجا. به قول تو ویو دارد. روز اول به هزار زحمت این‌جا را پیدا کردم. تا آبشار آبپری نشانه‌ها درست بود. سر راست رسیدم. اما از آن به بعد را مطمئن نیستم. مه بود. انگار هر چه بخار از دریا بلند می‌شد آنجا جمع شده بود. غلیظ و نفس گیر بود. من را که می‌شناسی. راه برگشت هم که نداشتم. به هزار نذر و نیاز و سلام و صلوات  از مه گذشتم. از مه که رد شدم یک روستا پیدا کردم. شبیه همان چیزی بود که ناصر گفته بود. خودم هم مطمئن نبودم. انگار این‌جا روستاها اسم ندارند. نمی‌دانم. آن اسمی را که ناصر گفته بود را هم فراموش کردم. یعنی الان که این نامه را می‌نویسم فراموش کرده‌ام. اگر دیدی‌اش از طرف من بگو تلافی‌اش را سرت در می‌آورم. آن پیرزنی را هم که نشانی‌اش را داد اصلا نبود. اصلاً همچو پیرزنی نبود آن اطراف. همه داماد دارند ما هم داماد داریم. به هر حال همان خانه‌ای که گفته بود را پیدا کردم. باز هم مطمئن نیستم. از بابت این آخری ازش تشکر کن.

راستی برایم بنویس امتحان‌ها را چه کار کردی. یکی دو  بسته نبات هم بفرست.  چای نباتِ این‌جا طور دیگری می‌چسبد. یادم رفت کِش بروم. با آن عجله و قشقره‌ای که روز آخر راه افتاد همه چیز یادم رفت. این‌جا هیچ مغازه‌ای نیست. در کل هیچ بنی بشری نیست. من هم حال ندارم بروم محمود آباد. مسیر پر از مه است.

راستی از مامان و اون مرتیکه هم خبر بده. فکر کنم یک سکته ناقص را زده باشد. جواب نامه را زود بده.

.

2 تیر 1370

***

ممنون بابت نبات‌ها. اگرشاخه می بود بهتر بود. ولی باز هم خوب است. از همان اول سال از این گسسته می‌ترسیدی. از بس که ترسیدی گند زدی. حالا اینجا دعا می‌کنم آن استاد باباقوریت دلش به رحم بیاید و نمره‌ات را بدهد. حتما بهتر می‌دانی که اینجا من به خدا نزدیک‌ترم. دعایم می‌گیرد.

به ناصر هم بگو آنقدر سواد دارم که چپ و راست را بشناسم. آدرس اشتباه داده، طلب‌کار هم هست؟ به قولش حتما مه باعث شده نتوانم آدرس را درست پیدا کنم. جالب است که هنوز هم مطمئن نیستم همان‌جایی که ناصر گفته است را پیدا کرده‌ام. می‌ترسم همان خانه نباشد و صاحب خانه‌اش بیاید.

خانه حسابی کثیف بود. یک مَن خاک توی خانه جمع شده بود. راه که می‌روی کف خانه قرچ قرچ صدا می‌کند. عجیب است که با این رطوبت الوارهای کف اتاق هنوز نپوسیده‌اند. اگر می‌دانستم این‌همه زحمت باید بکشم همان جا می‌ماندم.

در این یک هفته این اطراف را حسابی گشته‌ام. از ایوان خانه که نگاه می‌کنی انگار می‌خواهی پرت شوی آن پایین. تا انتهای دره پر از درخت است و سقف خانه‌ها پراکنده و دور از هم لا به لای درخت‌ها دیده می‌شوند. البته تا پایین دره دیده نمی‌شود. تا یک جاهایی دیده می‌شود و از آن به بعد مه است. پایین تر از مه را خودم حدس می‌زنم که به همین صورت باشد. پشت خانه که رو به جاده است پر از گیاه و سبزه و بوته و  این‌جور چیزهاست. خیلی بلنداند. دوبرابر قدِ تو. اصلا از لبِ جاده خانه دیده نمی‌شود. یک داس زنگ زده گوشه‌ی خانه پیدا کردم، افتادم به جان درختچه‌ها. هر روز همه محوطه‌ی پشت خانه را می‌زدم، فردایش  انگار همه درختچه‌ها سر جایشان بودند وچهار تای دیگه هم اضافه شده بود. دیدم زورم بهشان نمی‌رسد، گفتم آنقدر بمانید که زیر پایتان علف سبز شود.

شب‌هایش سرد است. دیشب خیلی سرد شده بود. شب‌های قبل قابل تحمل‌تر بود. انگار نه انگار تابستان است. من هم که لباس گرم نیاوردم. خوبی‌اش این است که به خشکی آنجا نیست. یعنی پوستت تَرَک بر نمی‌دارد. استخوان ترکان نیست. ولی صبح ها با سر و صدای مفاصلم بیدار می‌شوم. هر غلتی که می‌زنم چهار تا صدا از کف خانه بلند می‌شود، شش تا از استخوان‌هایم.  یک بخاری قدیمی و خاک گرفته هم گوشه‌ی خانه است. نمی‌دانم نفتی است یا گازوئیلی. الان نگاهش می‌کنم.

مخزن  ندارد. باورت می‌شود؟! شبیه بخاری کنده‌ای است. بهتر. چون اگرنفتی هم می‌بود  نمی‌توانستم نفت گیر بیاورم. حوصله ی دهاتی‌ها را  ندارم. فعلا که هنوز با کنده و شومینه‌ی این خانه دارم می‌سازم.

اگر بابا خیلی بیتابیِ پول‌هایش را کرد  بگو جای‌اش امن است. بگو اون پول حقم بود. جای چند سالی که مفت برایش کار کردم. مامان را هم خودت یک جور دلداریش بده. شما زنها بهتر می‌دانید. بگو بر می‌گردم. فقط به بابا آمار نده کجایم.

از همین جا که به خدا نزدیک‌ترم دعا می‌کنم دو تا امتحان آخرت را بهتر از بقیه بدهی.

در ضمن این نامه‌ها را همین‌طور سر سری نیاندازی دور. نگه‌شان دار. یک ساعت سر جاده منتظر مانده‌ام تا یک ماشین گذری ببینم و نامه را بدهم ببرد شهر.

راستی اورکت زمستانی را هم بگو مامان در بیاورد، بفرست.

.

7 تیر

***

امروز نبات‌ها را تمام کردم. باز هم بفرست. شاخه‌ی سرگُل خواهشاً. آن نبات‌های تخته این‌جا نم برمی‌دارد. انگار شکر ریخته‌ای توی چای. به بابا بگو این‌ها را حساب می‌کنم.

نمی‌دانم اینجا به این قشنگی چرا این‌قدر خلوت است.  دو-سه روز قبل هم نامه‌ای با این ماشین گذری فرستادم که برگشت خورد. برگشت که چه عرض کنم. روز بعدش دیدم افتاده توی ایوان. خودم دادم دستِ راننده. احتمالا یادش رفته بیاندازد به صندوق و موقع برگشت یادش آمده. عقل که نیست همین می‌شود دیگر. نکرده فردایش بیاندازد. برای هر نامه‌ای که می‌خواهم بفرستم چند ساعت باید سر جاده منتظر بمانم. تو هم که بهتر از هر کسی می‌دانی من چقدر بی حوصله و عجولم.  اینجا فقط از این ماشین‌های عهد تزاری رد می‌شود. اینکه می‌گویم عهد تزاری شوخی نیست. واقعا عهد بوقی است. یک چیزی بین خاور و وانت است. دماغ دارد. از دماغ من هم بلند‌تر. در اصل فقط یک ماشین است که رد می‌شود. شاید بعداً ماشین دیگری دیدم. ولی فعلا همین یک ماشین است. پلاک سه رقمی دارد. باورت می‌شود؟ انگار واقعا عهد تزار است. کاش اسکناس‌های بابا بزرگ را نگه می‌داشتیم. همان تزاری‌ها که بابا می‌گفت. فکر کنم اینجا به کار می‌آمد.

راننده‌ی همان ابوطیاره می‌گفت این سمت‌ها رانش دارد. البته تابستان‌ها رانشِ زمین و زمستان‌ها بهمن. احتمالا همان «بهمن عظیمی» است. همان که هر ساله جان عده‌ای از هموطنان‌مان را می‌گیرد. این‌ها را گفتم  تا بخندی و به آن استاد قلابی‌تان فکر نکنی. وقتی برگشتم خودم به حسابش می‌رسم. دو تا خط که پشتش بیاندازم می‌فهمد گسسته یعنی چه.

دیروز دامنه‌ی آن‌طرف جاده را گرفتم و رفتم بالا. خیلی لیز بود. فقط گِل بود. به زور گیاه و درخت و درختچه بالا رفتم. آن بالا یک محوطه‌ی  باز بود. از آنجا کلبه خرابه‌ام دیده می‌شد. پایین‌ترش دیگر دیده نمی‌شد. انگار مه از تهِ دره بالا آمده بود زیر پای کلبه. محوطه‌ی  باز که می‌گویم منظورم چیزی شبیه چمن کاری نیست. ولی میان این‌همه درخت به شکل چمن کاریی به حساب می آید. از پشت خانه که نگاه می‌کردم شبیه چمن هموار و یکدست بود. ولی آن بالا درختچه‌های تمشک  تا زیر بغل آدم می‌رسید. مثل این می‌ماند که هزار سال است کسی پایش را آن‌جا نگذاشته. تمام بدنم زخم شده. لای بوته‌های تمشک  که جلو می‌رفتم انگار صدتا پیرزن لجوج  با ناخن‌های بلند و کثیف دو طرف بدنم را چنگ می‌انداختند. انگار که ملک پدرشان باشد و نخواهند غریبه واردش بشود. نمی‌دانم چرا هر جا که می‌روم به مه بر می‌خورم. بالاتر که رفتم باز به مه خوردم. از یک جایی به بعد دیگر مه بود. همان‌طور غلیظ و  کور. از پایین که نگاه می‌کنی آبیِ آسمان دیده می‌شود. تا بالای کوه هم دیده می‌شود. حتا درخت‌های بالای کوه هم دیده می‌شوند. اصلا اثری از مه نیست. اما تا بالا می‌روی مه است. مه پُر پَر و پیمانی هم هست. مثل وقت‌هایی که داخل حمام می‌رفتی و دوش آب داغ را باز می‌گذاشتی و من جرأت نمی‌کردم وارد حمام بشوم. یادت هست؟
شما که با سوادتر تشریف دارید یک تحقیقی بکنید ببینید می‌شود همچین چیزی؟ این‌که بالا سر و زیر پا مه باشد؟

راستی, این راننده ننه مُرده کارش درست است. هر روز ساعت 8 عصر رد می‌شود. من خنگ بازی در می‌آوردم و چهار ساعت منتظر می‌ماندم.

.

18  تیر

***

باز هم بابت نباتها ممنون. از همین ها می‌گفتم. به سلامتی که امتحان هایت تمام شد. این‌همه بهت می‌گفتم تقلب کن. همین می‌شود دیگر. حالا ناراحت نباش. دو تا زیاد نیست.

یک دوست پیدا کردم. یک سگِ سیاهِ زشت. یک شب دیدم پشت در خانه سر و صدا می‌آید. سگ بیچاره انگار با شغالی گرگی دعوا کرده بود. چه می‌دانم. با یک حیوانی دعوا کرده بود. ترسیده بود و مدام ضجه می‌زد. طفلی یک چشمش هم کور شده بود. حالا عفونت نکند خوب است. فعلا که با هم دوست شده‌ایم. اگر می‌توانست آب بیاورد خیلی خوب می‌شد.

هر بار که آب کم می‌آورم باید تا آنطرف جاده بروم و از چشمه آب بیاورم. واقعا برگشته‌ام به عصر حجر. حساب کن. هیچ چیزی نیست اینجا. معلوم نیست دولت چه غلطی می‌کند.

یک بسته نبات را دادم به راننده‌ی گذری. همان که قبلا تعریفش را کرده بودم. انگار همین یک بنده خدا از این مسیر رد می‌شود. همیشه همان است. پیرمرد جلف و سرحالیست. گفتم که ماشینش عهد تزاری است. بار دارد. مثل نیسان وانت.  تهِ بارش یک چیزی شبیه تابوت گذاشته. نمی‌دانم نردبان است یا تابوت. شاید هم  نیمکت است تا راحت‌تر آدم بنشیند. نامه‌هایم را می‌رساند و برایم یک سری خرت و پرت و غذا و کمپوت و کنسرو از شهر می‌خرد. هر دفعه یادم می‌رود به‌اش بگویم نفت هم بیاورد.

راننده‌ی آن ماشین قدیمی می‌گفت 20-30 کیلومتر جلوتر رانش زمین یک امام‌زاده را برده تهِ دره. در مسیر آمدن همچنین امام‌زاده‌ای ندیدم. لابد مه بوده که ندیدم. در هر حال که رفته تهِ دره. می‌گفت خدا را شکر جاده را نبرده. خنده‌ام گرفته بود. فکر کن. «خدا را شکر که امام‌زاده را برده، جاده را نبرده»

این «نبات» هم مدام وق می‌زند. سگه را می‌گویم. معلوم نیست چه مرگش می‌شود. فکر کنم چشمش اذیتش می‌کند. بروم یک کوفتی بگذارم جلویش.

در این مدت چند دفعه از دره پایین رفتم. چند تا خانه‌ای که از ایوان دیده می‌شدند را هم سر زدم. خانه‌ها همه‌شان متروک‌ بودند. هیچ کس داخل‌شان نبود. نمی‌دانم چرا به نظرم رسیده بود کسی داخل‌شان زندگی می‌کند. فکر کنم دود  آتش دیده باشم از دودکش‌شان. کلا خیالاتی شدم. قاطی کرده‌ام.

به هر خانه‌ای که می‌رسیدم پر از مه بود. سقف و کفِ همه‌ی خانه‌ها پوسیده بودند. یک لگد می‌زدم همه‌اش روی هم تلمبار می‌شد. باید هم می‌پوسیدند با این رطوبت و مه. انگار که این خانه‌ها آن بالا میان محوطه‌ی خالیِ دامنه‌ی کوه بوده‌اند و رانش زمین آورده باشدشان این پایین. مثل همان امام زاده‌ی بینوا. خلاصه که برادرت میان مه گیر کرده.

.

24  تیر

***

حوصله‌ام از این طویله سر رفته. دلم برایتان تنگ شده است.می‌خواهم برگردم. واقعا شبها ترس دارد. گاهی زمین می‌لرزد. به گمانم همان رانش زمین باشد. اول غروب هی می‌لرزد. مثل جهنم می‌ماند اینجا. می‌ترسم یک امام زاده‌ی دیگر برود تهِ دره. از ترس شبها خوابم نمی‌برد. الان که این نامه را می‌فرستم نمی‌دانم به دستت می‌رسد یا نه.

دیشب مهتاب بود. مه بالا آمده بود. مثل برزخ شده بود. مه مثل ارواح همه جا بود. از ترس تا صبح لرزیدم. حالم از مه به هم می‌خورد. «نبات» هم هر لحظه عَر می‌زند. دیوانه است این سگ. یک لحظه ساکت نمی‌شود. چند بار بردمش داخل همان خانه‌های متروک و بستمش. نمی‌دانم بی دین چه چیزی در من دیده بود که باز خودش را رها کرد و برگشت. فکر کنم تا خانه هم دنبالم بیاید.

احتمالا هفته‌ی دیگر راه بیافتم. تا آن موقع حسابی بابا و مامان را آماده کن. بگو پولی خرج نکرده. همه ی پول صحیح و سالم. همه‌اش که نه. 30-40 هزار تومن بیشتر خرج نکرده‌ام. آن را هم بابا بگذارد به حساب این‌همه مدتی که برایش کار کرده‌ام.

یادت نرود با بابا صحبت کنی. بگو که پشیمان است. ماشین هم صحیح و سالم است. مثل روز اولش. آدرس استادتان را هم گیر بیاور. برایش برنامه دارم. هر وقت اوضاع مرتب بود نامه بده تا برگردم. واقعا می‌ترسم.

.

1 مرداد

***

پایان

مشهد

18 تیر 1391

بازنویسی 18 شهریور 1391

مبارزه

 هواپیمای BAE-146 رو سوار شدم. ردیف صندلیم رو پیدا کردم و تو 14E  نشستم. مسافرها کم کم محل نشستنشون رو پیدا میکردند و از اینکه هواپیمای به این کوچکی (در مقایسه با بوئینگ و ایلوشین) قراره تا مقصد برسوندشون کمی نگران بودند. از پنجره به دو موتور روی بالها نگاه میکردم که متوجه شدم خانمی حدود 45 ساله ایستاده میان راهرو و منتظره مرد بور و سفیدی است تا کیفش را بالای سر صندلی ها جاسازی کنه و بشیند روی صندلی 14F. مرد لپتاپش رو برداشت و نگاهی به ته بلیطش کرد. زن طوری که انگار میخواست دلبری کنه لبهاش رو به هم چسبونده بود همراه با یک لبخند مسخره و چندش آور مستقیم به حال و حرکات مرد بور زل زده بود و انگار منتظر بود مرد روی صدنلی 14F  بنشیند. انگار دلش میخواست خودش در صدنلی کناری راهرو بنشیند. روی صندلی14D.  اما مرد نشست روی 14D  و همانطور که نشسته بود بلیط زن را نگاه کرد و به صندلی خالی مانده ی کنار بدنه هواپیما اشاره کرد. زن با لب و لوچه ی آویزان از جلوی من گذشت و سمت چپم روی صندلیش جا گرفت. بلیطش را نشان داد و پرسید اینطرف F ه؟ گفتم آره. به اون سمت هواپیما اشاره کردم و شمردم E D C B A و اینجا میشه  F. زن لبش رو تاب داد، ابروهاش رو بالا انداخت و هنوز اعتقاد داشت باید کنار راهرو مینشست.

مرد هم دیگر نشسته بود سمت راستم و زیر چشمی به من و زن نگاه میکرد. لابد انتظار داشت از دیدن یک خارجی کنار دستم خوشحال باشم.

اما من بی محلی کردم و کتابی که تازه خریده بودم را باز کردم و مشغول خواندن شدم.

20  دقیقه به نشستن مانده بود که خلبان انگار میان آدامس جویدن چیزی بلغور کرد.

مرد بور کنار دستم لپتاپش را باز کرده بود و مطالب یک ارائه را مرور میکرد. به نظر چیزهایی در مورد قرص و بیماری و اینجور مزخرفات بود. در طی مسیر حواسم بهش بود. اما نگاهش نکردم. انگار نه انگار که کسی کنار دستم نشسته باشد.

مرد غرق در ورق زدن اسلایدهای ارائه بود و سخت دقت میکرد. طوری که مثلا بخواهد نشان دهد خیلی مسئله ی مهمی است. من هم سخت درگیر خواندن کتاب رمانم بودم و طوری که مثلا نشان دهم اهمیت کتاب من بیشتر از ارائه ی مزخرف تو است. و بالاخره باید مشخص میشد ارائه او بمهمتر بود یا کتاب رمان من.

در اثنای این ماجرا هواپیما که در حال کم کردن ارتفاع بود تکان سختی خورد، بفهمی نفهمی صدای جیغ خفیفی هم از ردیف های پشت سری به گوش رسید. هواپپیما بعد از آن تکان اوج و حضیض سریعی گرفت. و مجددا یک تکان ناگهانی و سریع دیگر. و باز جیغ زنانه ای که قبل از فراگیر شدن خفه شد.

خودم را همچنان مشغول خواندن نشان دادم و از زیر چشم نگاهش کردم. چشمهایش گرد شده بود و رنگش پریده بود. لپتاپ را بسته بود ودر بغلش فشار میداد. انگار که دلش برای مادرش تنگ شده باشد. مدام به من نگاه میکرد و من بی توجه به اضطراب و نگرانی که روی دستهایش هم موج میزد، همچنان به خواندن مشغول بودم. این هم خودش یک جور قوت قلب دادن بود. کسی چه میداند.

هواپیما که نشست زودتر از بقیه بلند شد و وسایلش را جمع کرد و قبل از بقیه مسافران به سمت خروجی هجوم برد. وقتی پیاده شدم، اتوبوس اول پر شده بود و درهایش بسته. از پشت پنجره اتوبوس دیدمش. اتوبوسِ پُر مسافر حرکت کرد. پشت پنجره، کیفش را در بغلش گرفته بود و با حیرت نگاهم کرد. قبل اینکه حرکت اتوبوس نگاهم را از نگاهش جدا کند. لبخند کجی تحویلش دادم. لبهاش خشک و بی حالت شده بودند. به نظر شکست را قبول کرده بود.

10 مرداد 1391

مشهد

ساده یا بالدار

سوپر مارکت در میان لامپ های پر نور کم مصرف و نئون میدرخشید. چراغهایی که روشن و خاموش میشدند و سوپر مارکت که مدام پر و خالی از مشتری میشد.

طلبه ی جوان، که تازه چند ماهی از ازدواجش میگذشت،  دقایقی بیرون از سوپر مارکت به عبور مرور مشتریان خیره شده بود. عمامه ی سیاهی بر سر داشت. همزمان با ازدواج مراسم عمامه گذاری را هم انجام داده بود. محاسن تیغ نخورده اش در نور چراغهای مغازه برق میزد.

منتظر فرصتی بود تا سوپر مارکت خلوت شود. انتظارش بی نتیجه بود. گاهگداری به ساعتش نگاهی می افکند و پیشانی از نگرانی و کلافه گی در هم فرو میبرد.

بالاخره طاقتش طاق شد. بدون اینکه نفس عمیقی بکشد، تنها به خودش جرات داد و بی توجه به مشتریان دیگر، وارد سوپر مارکت شد.

کمی خودش را با قفسه های رنگارنگ میان راهروی مغازه مشغول کرد تا اینکه فرصتی دست داد تا خودش را به صاحب مغازه که پشت دخل ایستاده بود برساند. خودش را از پشت ترازوی دیجیتالی بیرون کشید و آهسته مطلبی  را به صاحب مغازه گفت.

صاحب مغازه با صدای بلند شاگردش را که در انتهای سوپر مارکت از قفسه ها بالا و پایین میرفت صدا زد:

« ممد! یه بسته نوار بهداشتی بیار واسه حاج آقا سید….»

پسرک شاگرد مغازه از انتهای مغازه با فریادی جواب داد:

« بالدار یا ساده؟»

17 شهریور 1390

مشهد

جالب یا تلخ؟

نمیدونم بگم جالبه یا تلخ.
ولی از اونجا که نوشته هام به نظرم تلخه، باید بگم تلخه. جالب کلمه ی خوبی نیست.

تلخه که چند وقت پیش داستانی نوشتم که به فاصله ی کمی تبدیل به واقعیت شد.

بدرقه

چند روزی برنامه اش را چیده ام. سر کیفم. فقط مانده است تا به مادر بگویم. همیشه سخت بوده و تا آخرین لحظه ها لحظات نمیتوانستم چیزی به مادر یا کس دیگری بگویم.

وارد حال میشوم. بی هدف چند دور در فضای خانه میزنم. مادر عینکش را نوک بینی اش گذاشته و در حال بافتنی است. رو کاناپه نشسته است. نیم نگاهی به من می اندازد. گوشه ی خالی کاناپه مینشینم.

لب را تر میکنم.

– امشب دارم میرم تهران.

مادر از روی عینک نگاهش را تازه میکند.

– امروز؟ چه خبره؟

– آره. چند روزی میرم. خسته شدم.

لبخندی میزند. هر وقت خبر  تهران رفتنم را میشنود میخندد.

به زحمت از روی کاناپه بر میخیزد. عینکش رو بر میدارد و روی کاناپه میگذارد. نگاهم تعقیبش میکند. میرود داخل آشپزخانه. صدایش را بلند میکند.

– چی برای تو راهت بذارم؟ میخوای کتلت درست کنم؟

– مگه چقدر میخوام تو راه باشم؟ همه ش 2 ساعته.

با تعجب میپرسد

– با هواپیما میری؟

سری تکان میدهم.

نایلونی پر از پسته همراه خودش از آشپزخانه می آورد.

– میخوای کجا بمونی؟

برای اینکه سوالهایش را ادامه ندهد با تلخی جواب میدهم:

– مگه اینقدر بی کس و کارم؟ میرم خونه دوستم.

هیچ وقت نپرسید این دوستت چیه؟ کیه؟

باز همان  لبخند.

– خوش بگذره پسرم.

***

سرخوش و پر انرژی مقداری وسایل شخصی و لباس زیر و خرت و پرت های سفر را جمع میکنم و داخل کیف دستی ام جا میدهم. لپ تاپ را هم که جا میدهم کمی سنگین می شود. فکر سنگینی کیف دستی ام را پیگیری نمیکنم.

لباس هایم را شیک و تر و تمیز می پوشم. جلوی آیینه خم می شوم و از مرتب بودن موهایم و صورت تراشیده ام مطمئن می شوم.

همراه با کیف ام به طبقه اول خانه می روم. مادر منتظر ایستاده تا بدرقه ام کند. خواهرم روی مبل لم داده و با گوشی اش ور می رود.

– باز خوش تیپ کردی! تاکسی دم در منتظره. رسیدی حتما خبر بده با این پروازا.

صورتم را نزدیکش میکنم. گونه اش را میبوسم.

مادر با عتاب رو به خواهرم میکند.

– پاشو دختر یه لیوان آب بیار. داداشت داره میره.

خواهرم از گوشی دل نمیکند.

– نمیخواد مامان. همه ش دو- سه روز بیشتر نیست.

– نه. خوب دو-سه روز باشه.

صورتش را جلو می آورد.

گونه ام را میبوسد.

– خوش باشی پسرم.

از درب خانه خارج میشوم. خوشحالم و سر زنده.

جلو مینشینم. کنار راننده.

-سلام جناب. کجا؟

– سلام. فرودگاه.

ماشین راه می افتد و دور میزند. نگاهی به مادر می اندازم که چادر به سر دَم در بدرقه ام می کند. نگاه نگرانش و لیوان آبی که به هوا میپاشد.

بی خیال خودم را در صندلی جابجا می کنم. هنوز خیابانی از خانه دور نشده ام که صدای گوشی ام بلند می شود. پیام رسیده است.

با شوق گوشی را از جیبم بیرون می آورم و پیام را میخوانم. خنده ام خشک می شود.

گوشی را به داخل جیبم بر میگردانم.

– آقا مرسی. من همین کنار پیاده میشم.

راننده با تعجب نگاهم میکند.

– مگه فرودگاه نمیرید؟

سرم را به بیرون کشیدن کیف پول از داخل کیف مسافرتی مشغول میکنم.

– نظرم عوض شد. چقدر تقدیم کنم؟

بعد از حساب کردن کرایه پیاده می شوم. کیف ام سر دوش سنگینی میکند.حالا نگاه مادر معنی دار و آب پشت سر مسافر خشک شده است.

داخل پیاده رو و کیف به دوش قدم میزنم. بی هدف. در ذهنم جایی را برای ماندن شب جستجو میکنم. بی نتیجه است.  باد نحیفی به صورتم میزند. گُر گرفته ام.

کنار خیابان می ایستم و برای ماشین های عبوری دست تکان می دهم.

– حرم؟

10  مرداد ماه 1390

مشهد